تبلیغات
با این قلم چه چیزا می توان نوشت - كچل كفتر باز (صمد بهرنگی)
 

كچل كفتر باز (صمد بهرنگی)

نوشته شده توسط :امیر
چهارشنبه 18 مهر 1386-01:10

در زمانهای قدیم كچلی با ننه ی پیرش زندگی می كرد. خانه شان حیاط كوچكی داشت با یك درخت توت كه بز سیاه كچل پای آن می خورد و نشخوار می كرد و ریش می جنباند و زمین را با ناخنهاش می كند و بع بع می كرد. اتاقشان رو به قبله بود با یك پنجره ی كوچك و تنوری در وسط و سكویی در بالا و سوراخی در سقف رو به آسمان برای دود و نور و هوا و اینها. پنجره را كاغذ كاهی چسبانده بودند، به جای شیشه. دیوارها كاهگل بود، دورادورش تاقچه و رف.
كچل صبحها می رفت به صحرا، خار و علف می كند و پشته می كرد و می آورد به خانه، مقداری را به بز می داد و باقی را پشت بام تلنبار می كرد كه زمستان بفروشد یا باز به بزش بدهد. بعد از ظهرها كفتر می پراند. كفترباز خوبی بود. ده پانزده كفتر داشت. سوت هم قشنگ می زد.
پیرزن صبح تا شام پشت چرخ پشم ریسی اش می نشست و پشم می رشت. مادر و پسر اینجوری زندگیشان را در می آوردند.
خانه ی پادشاه روبروی خانه ی اینها بود. عمارت بسیار زیبایی بود كه عقل از تماشای آن حیران می شد. دختر پادشاه عاشق كچل شده بود. هر وقت كه كچل پشت بامشان كفتر می پراند دختر هم با كلفت ها و كنیزهاش به ایوان می آمد و تماشای كفتر بازی كچل را می كرد به سوتش گوش می داد. گاهی هم با چشم و اشاره چیزهایی به كچل می گفت. اما كچل اعتنایی نمی كرد. طوری رفتار می كرد كه انگاری ملتفت دختر نیست. اما راستش، كچل هم عاشق بیقرار دختر پادشاه بود ولی نمی خواست دختر این را بداند. می دانست كه پادشاه هیچوقت نمی آید دخترش را به یك بابای كچل بدهد كه در دار دنیا فقط یك بز داشت و ده پانزده تا كفتر و یك ننه ی پیر. و اگر هم بدهد دختر پادشاه نمی تواند در آلونك دود گرفته ی آنها بند شود و بماند.
دختر پادشاه هر كاری می كرد نمی توانست كچل را به حرف بیاورد. حتی روزی دل گوسفندی را سوراخ سوراخ كرد و جلو پنجره اش آویخت، اما كچل باز به روی خود نیاورد. كنار تل خارها كفترهاش را می پراند و سوت می كشید و به صدای چرخ ننه اش گوش می داد.


در زمانهای قدیم كچلی با ننه ی پیرش زندگی می كرد. خانه شان حیاط كوچكی داشت با یك درخت توت كه بز سیاه كچل پای آن می خورد و نشخوار می كرد و ریش می جنباند و زمین را با ناخنهاش می كند و بع بع می كرد. اتاقشان رو به قبله بود با یك پنجره ی كوچك و تنوری در وسط و سكویی در بالا و سوراخی در سقف رو به آسمان برای دود و نور و هوا و اینها. پنجره را كاغذ كاهی چسبانده بودند، به جای شیشه. دیوارها كاهگل بود، دورادورش تاقچه و رف.
كچل صبحها می رفت به صحرا، خار و علف می كند و پشته می كرد و می آورد به خانه، مقداری را به بز می داد و باقی را پشت بام تلنبار می كرد كه زمستان بفروشد یا باز به بزش بدهد. بعد از ظهرها كفتر می پراند. كفترباز خوبی بود. ده پانزده كفتر داشت. سوت هم قشنگ می زد.
پیرزن صبح تا شام پشت چرخ پشم ریسی اش می نشست و پشم می رشت. مادر و پسر اینجوری زندگیشان را در می آوردند.
خانه ی پادشاه روبروی خانه ی اینها بود. عمارت بسیار زیبایی بود كه عقل از تماشای آن حیران می شد. دختر پادشاه عاشق كچل شده بود. هر وقت كه كچل پشت بامشان كفتر می پراند دختر هم با كلفت ها و كنیزهاش به ایوان می آمد و تماشای كفتر بازی كچل را می كرد به سوتش گوش می داد. گاهی هم با چشم و اشاره چیزهایی به كچل می گفت. اما كچل اعتنایی نمی كرد. طوری رفتار می كرد كه انگاری ملتفت دختر نیست. اما راستش، كچل هم عاشق بیقرار دختر پادشاه بود ولی نمی خواست دختر این را بداند. می دانست كه پادشاه هیچوقت نمی آید دخترش را به یك بابای كچل بدهد كه در دار دنیا فقط یك بز داشت و ده پانزده تا كفتر و یك ننه ی پیر. و اگر هم بدهد دختر پادشاه نمی تواند در آلونك دود گرفته ی آنها بند شود و بماند.
دختر پادشاه هر كاری می كرد نمی توانست كچل را به حرف بیاورد. حتی روزی دل گوسفندی را سوراخ سوراخ كرد و جلو پنجره اش آویخت، اما كچل باز به روی خود نیاورد. كنار تل خارها كفترهاش را می پراند و سوت می كشید و به صدای چرخ ننه اش گوش می داد.
آخر دختر پادشاه مریض شد و افتاد. دیگر به ایوان نمی آمد و از پنجره تماشای كچل را نمی كرد.
پادشاه تمام حكیم ها را بالای سر دخترش جمع كرد. هیچ كدام نتوانست او را خوب بكند.
همه ی قصه گوها در این جور جاها می گویند« دختر پادشاه راز دلش را بر كسی فاش نكرد». از ترس یا از شرم و حیا. اما من می گویم كه دختر پادشاه راز دلش را به پادشاه گفت. پادشاه وقتی شنید دخترش عاشق كچل كفترباز شده عصبانی شد و داد زد: اگر یك دفعه ی دیگر هم اسم این كثافت را بر زبان بیاری، از شهر بیرونت می كنم. مگر آدم قحط بود كه عاشق این كثافت شدی؟ ترا خواهم داد به پسر وزیر. والسلام.
دختر چیزی نگفت. پادشاه رفت بر تخت نشست و وزیر را پیش خواند و گفت: وزیر، همین امروز باید كفترهای كچل را سر ببری و قدغن كنی كه دیگر پشت بام نیاید.
وزیر چند تا از نوكرهای ورزشكار خودش را فرستاد به خانه ی كچل. كچل از همه جا بیخبر داشت كفترها را دان می داد كه نوكرهای ورزشكار به خانه ریختند و در یك چشم به هم زدن كفترها را سربریدند و كچل را كتك زدند و تمام بدنش را آش و لاش كردند و برگشتند. یك پای چرخ پیرزن را هم شكستند، كاغذهای پنجره را هم پاره كردند و برگشتند.
كچل یك هفته ی تمام جنب نخورد. توی آلونكشان خوابیده بود و ناله می كرد. پیرزن مرهم به زخمهاش می گذاشت و نفرین می كرد. سر هفته كچل آمد نشست زیر درخت توت كه كمی هواخوری بكند و دلش باز شود. داشت فكر می كرد كفترهاش را كجا خاك كند كه صدایی بالای سرش شنید. نگاه كرد دید دو تا كبوتر نشسته اند روی درخت توت و حرف می زنند.
یكی از كبوترها گفت: خواهر جان، تو این پسر را می شناسی اش؟
دیگری گفت: نه، خواهر جان.
كبوتر اولی گفت: این همان پسری است كه دختر پادشاه از عشق او مریض شده و افتاده و پادشاه به وزیرش امر كرده، وزیر و نوكرهاش را فرستاده كفترهای او را كشته اند و خودش را كتك زده اند و به این روزش انداخته اند. پسر تو فكر این است كه كفترهاش را كجا چال بكند.
كبوتر دومی گفت: چرا چال می كند؟
كبوتر اولی گفت: پس تو می گویی چكار بكند؟
كبوتر دومی گفت: وقتی ما بلند می شویم چهار تا برگ از زیر پاهامان می افتد، اگر آنها را به بزش بخوراند و از شیر بز به سر و گردن كفترهاش بمالد كفترها زنده می شوند و كارهایی هم می كنند كه هیچ كفتری تاكنون نكرده...
كبوتر اولی گفت: كاش كه پسر حرفهای ما را بشنود!..
كفترها بلند شدند به هوا. چهار تا برگ از زیر پاهاشان جدا شد. كچل آنها را در هوا گرفت و همانجا داد بز خورد و پستانهاش پر شیر شد. كچل بادیه آورد. بز را دوشید و از شیرش به سر و گردن كفترهاش مالید. كفترها دست و پایی زدند زنده شدند كچل را دوره كردند.
پیرزن به صدای پرزدن كفترها بیرون آمد. كچل احوال كفترها را به او گفت. پیرزن گفت: پسر جان، دست از كفتر بازی بردار دیگر. این دفعه اگر پشت بام بروی پادشاه می كشدت.
كچل گفت: ننه، كفترهای من دیگر از آن كفترهایی كه تا حال دیده ای،‌ نیستند. نگاه كن...
آنوقت كچل به كفترهاش گفت: كفترهای خوشگل من، یك كاری بكنید و دلم را شاد كنید و ننه ام را راضی كنید.
كفترها دایره شدند و پچ و پچ كردند و یكهو به هوا بلند شدند رفتند. كچل و ننه اش ماتشان برد. مدتی گذشت. از كفترها خبری نشد. پیرزن گفت: این هم وفای كفترهای خوشگل تو!..
حرف پیرزن تمام نشده بود كه كفترها در آسمان پیدایشان شد. یك كلاه نمدی با خودشان آورده بودند. كلاه را دادند به كچل. پیرزن گفت: عجب سوقاتی گرانبهایی برایت آوردند. حالا ببین اندازه ی سرت است یا نه.
كچل كلاه نمدی را سرش گذاشت و گفت: ننه، بم می آید. نه؟
پیرزن با تعجب گفت: پسر، تو كجایی؟
كچل گفت: ننه، من همینجام.
پیرزن گفت: كلاه را بده من ببینم.
كچل كلاه را برداشت و به ننه اش داد. پیرزن آن را سرش گذاشت. كچل فریاد كشید: ننه، كجا رفتی؟
پیرزن جواب نداد. كچل مات و متحیر دوروبرش را نگاه می كرد. یكهو دید صدای چرخ ننه اش بلند شد. دوید به اتاق. دید چرخ خود به خود می چرخد و پشم می ریسد. حالا دیگر فهمید كه كلاه نمدی خاصیتش چیست. گفت: ننه، دیگر اذیتم نكن كلاه را بده بروم یك كمی خورد و خوراك تهیه كنم. دارم از ضعف و گرسنگی می میرم.
پیرزن گفت: قسم بخور دست به مال حرام نخواهی زد، كلاه را بدهم.
كچل گفت: قسم می خورم كه دست به چیزهایی نزنم كه برای من حرامند.
پیرزن كلاه را به كچل داد و كچل سرش گذاشت و بیرون رفت.
چند محله آن طرفتر حاجی علی پارچه باف زندگی می كرد. چند تا كارخانه داشت و چند صد تا كارگر و نوكر و كلفت. كچل راه می رفت و به خودش می گفت: خوب، كچل جان، حساب كن ببین مال حاجی علی برایت حلال است یا نه. حاجی علی پولها را از كجا می آورد؟ از كارخانه هاش. خودش كار می كند؟ نه. او دست به سیاه و سفید نمی زند. او فقط منفعت كارخانه ها را می گیرد و خوش می گذراند. پس كی كار می كند و منفعت می دهد، كچل جان؟ مخت را خوب به كار بینداز. یك چیزی ازت می پرسم،‌ درست جواب بده. بگو ببینم اگر آدمها كار نكنند، كارخانه ها چطور می شود؟ جواب: تعطیل می شود. سؤال: آنوقت كارخانه ها باز هم منفعت می دهد؟ جواب: البته كه نه. نتیجه: پس، كچل جان، از این سؤال و جواب چنین نتیجه می گیریم كه كارگرها كار می كنند اما همه ی منفعتش را حاجی برمی دارد و فقط یك كمی به خود آنها می دهد. پس حالا كه ثروت حاج علی مال خودش نیست، برای من حلال است.
كچل با خیال راحت وارد خانه ی حاجی علی پارچه باف شد. چند تا از نوكرها و كلفتها در حیاط بیرونی در رفت و آمد بودند. كچل از میانشان گذشت و كسی ملتفت نشد. در حیاط اندرونی حاجی علی با چند تا از زنهایش نشسته بود لب حوض روی تخت و عصرانه می خورد. چایی می خوردند با عسل و خامه و نان سوخاری. كچل دهنش آب افتاد. پیش رفت و لقمه ی بزرگی برای خودش برداشت. حاجی علی داشت نگاه می كرد كه دید نصف عسل و خامه نیست. بنا كرد به دعا خواندن و بسم الله گفتن و تسبیح گرداندن. كچل چایی حاجی علی را از جلوش برداشت و سركشید. این دفعه زنها و حاجی علی از ترس جیغ كشیدند و همه چیز را گذاشتند و دویدند به اتاقها. كچل همه ی عسل و خامه را خورد و چند تا چایی هم روش و رفت كه اتاقها را بگردد. توی اتاقها آنقدر چیزهای گرانقیمت بود كه كچل پاك ماتش برده بود. شمعدانهای طلا و نقره، پرده های زرنگار، قالیها و قالیچه های فراوان و فراوان، ظرفهای نقره و بلور و خیلی خیلی چیزهای دیگر. كچل هر چه را كه پسند می كرد و توی جیبهاش جا می گرفت برمی داشت.
خلاصه، آخر كلید گاو صندوق حاجی را پیدا كرد. شب كه همه خوابیده بودند، گاو صندوق را باز كرد و تا آنجا كه می توانست از پولهای حاجی برداشت و بیرون آمد. به خانه های چند تا پولدار دیگر هم دستبرد زد و نصف شب گذشته بود كه به طرف خانه راه افتاد. كمی پول برای خودشان برداشت و باقی را سر راه به خانه های فقیر داد.
در خانه ها را می زد، صاحبخانه دم در می آمد، كچل می گفت: این طلای مختصر و دو هزار تومن را بگیر خرج بچه هات بكن. سهم خودت است. به هیچكس هم نگو.
صاحبخانه تا می آمد ببیند پشت در كی هست و صدا از كدام ور می آید، می دید یك مشت طلا و مقدار زیادی پول جلو پاش ریخت و تازه كسی هم آن دور و برها نیست.
كچل دیروقت به خانه رسید. پیرزن نخوابیده بود. نگران كچل هنوز پشت چرخ بود. خواب چشمهاش را پر كرده بود. كفترها توی آلونك اینجا و آنجا سرهاشان را توی بالشان كرده بودند و خوابیده بودند. كچل بیصدا وارد آلونك شد و نشست كنار ننه اش یكهو كلاه از سر برداشت. پیرزن تا پسرش را دید شاد شد. گفت: تا این وقت شب كجا بودی، پسر؟
كچل گفت: خانه ی حاجی علی پارچه باف. مال مردم را ازش می گرفتم.
پیرزن برای كچل آش بلغور آورد. كچل گفت: آنقدر عسل و خامه خورده ام كه اگر یك هفته ی تمام لب به چیزی نزنم، باز هم گرسنه نمی شوم.
پیرزن خودش تنهایی شام خورد و از شیر بز نوشید و پا شدند خوابیدند.
كچل پیش از خواب هر چه بلغور داشتند جلو كفترها ریخت. فردا صبح زود كلاه را سرش گذاشت و رفت پشت بام بنا كرد به كفتر پراندن و سوت زدن. یك چوب بلندی هم دستش گرفته بود كه سرش كهنه ای بسته بود.
دختر پادشاه، مریض پشت پنجره خوابیده بود و چشم به پشت بام دوخته بود كه یكهو دید كفترهای كچل به پرواز درآمدند و صدای سوتش شنیده شد اما از خودش خبری نیست. فقط چوب كفترپرانیش دیده می شد كه توی هوا اینور و آنور می رفت و كفترها را بازی می داد.
نوكرهای وزیر به وزیر گفتند و وزیر به پادشاه خبر برد كه كچل كارش را از سر گرفته و ممكن است حال دختر بدتر شود. پادشاه وزیر را فرستاد كه برود كفترها را بگیرد و بكشد.
از این طرف دختر پادشاه نگران كچل شد و كنیز محرم رازش را فرستاد پیش پیرزن كه خبری بیاورد و به پیرزن بگوید كه دختر پادشاه عاشق بیقرار كچل است، چاره ای بیندیشد.
از این طرف حاجی علی و دیگران اشتلم كنان به قصر پادشاه ریختند كه: پدرمان درآمد، زندگیمان بر باد رفت. پس تو پادشاه كدام روزی هستی؟ قشونت را بفرست دنبال دزدها، مال ما را به خودمان برگردان...
اینها را همینجا داشته باش، به تو بگویم از خانه ی كچل.
كچل كلاه به سر پشت بام كفتر می پراند و پیرزن چادر به سر زیر بام پشم می رشت و بز توی حیاط ول می گشت و دنبال برگ درخت توت می گشت كه باد می زد و به زمین می انداخت.
پیرزن یكهو سرش را بلند كرد دید بز دارد تو صورتش نگاه می كند. پیرزن هم نگاه كرد به چشمهای بز. انگاری بز گفت كه: كچل و كفترها در خطرند. پاشو برگ توت برای من بیار بخورم و بگویم چكار باید بكنی.
پیرزن دیگر معطل نكرد. پاشد رفت با چوب زد و برگها را به زمین ریخت. بز خورد و خورد و شكمش باد كرد. آنوقت زل زد تو صورت پیرزن. انگار به پیرزن گفت: تشكر می كنم. حالا تو برو تو. من خودم می روم پشت بام كمك كچل و كفترها.
پیرزن دیگر چیزی نگفت و تو رفت. بز از پلكانی كه پشت بام می خورد بالا رفت و رسید كنار تل خار و بنا كرد باز به خوردن.
چیزی نگذشته بود كه چند تا از نوكرهای وزیر به حیاط ریختند. چوب كفترپرانی توی هوا اینور و آنور می رفت. هر كه می خواست پاش را پشت بام بگذارد، چوب می زدش و می انداختش پایین، آخر همه شان برگشتند پیش وزیر.
دختر پادشاه همه چیز را از پشت پنجره می دید و حالش كمی خوب شده بود. این برایش دلخوشكنكی بود.
پادشاه و حاجی علی كارخانه دار و دیگر پولداران نشسته بودند صحبت می كردند و معطل مانده بودند كه كدام دزد زبردست است كه در یك شب به این همه خانه دستبرد زده و اینقدر مال و ثروت با خود برده. در این وقت وزیر وارد شد و گفت: پادشاه، چیز غریبی روی داده. كچل خودش نیست اما چوب كفترپرانی اش پشت بام كفتر می پراند و كسی را نمی گذارد به كفترها نزدیك شود.
پادشاه گفت: كچل را بگیرید بیارید پیش من.
وزیر گفت: پادشاه، عرض شد كه كچل هیچ جا پیدایش نیست. توی آلونك، ننه اش تنهاست. هیچ خبری هم از كچل ندارد.
حاجی علی كارخانه دار گفت: پادشاه، هر چه هست زیر سر كچل است. از نشانه هاش می فهمم كه به خانه ی همه ی ما هم كچل دستبرد زده.
آنوقت قضیه ی نیست شدن عسل و خامه و چایی را گفت. یكی دیگر از پولدارها گفت: جلو چشم خودم گردن بند زنم از گردنش نیست شد. انگار بخار شد و به هوا رفت.
یكی دیگر گفت: من هم دیدم كه آینه ی قاب طلایی مان از تاقچه به هوا بلند شد و راه افتاد، تا آمدم به خودم بجنبم كه دیدم آینه نیست شد. حاجی علی راست می گوید، این كارها همه اش زیر سر كچل است.
پادشاه عصبانی شد و امر كرد كه قشون آماده شود و برود خانه ی كچل را محاصره كند و زنده یا مرده اش را بیاورد.
درست در همین وقت دختر پادشاه با كنیز محرم رازش نشسته بود و دوتایی حرف می زدند. كنیز كه تازه از پیش پیرزن برگشته بود می گفت: خانم، ننه ی كچل گفت كه كچل زنده است و حالش هم خیلی خوب است. امشب می فرستمش می آید پیش دختر پادشاه با خودش حرف می زند...
دختر پادشاه با تعجب گفت: كچل می آید پیش من؟ آخر چطور می تواند از میان این همه قراول و قشون بگذرد و بیاید؟ كاش كه بتواند بیاید!..
كنیز گفت: خانم، كچلها هزار و یك فن بلدند. شب منتظرش می شویم. حتماً می آید.
در این موقع از پنجره نگاه كردند دیدند قشون خانه ی كچل را مثل نگین انگشتری در میان گرفته است. دختر پادشاه گفت: اگر هزار جان هم داشته باشد، یكی را سالم نمی تواند درببرد. طفلكی كچل من!..
حالا دیگر كفترها پشت بام نشسته بودند و دان می خوردند. چوب كفترپرانی راست ایستاده بود، بز داشت مرتب خار می خورد و گلوله های سخت و سرشكن پس می انداخت.
قشون آماده ایستاده بود. رییس قشون بلند بلند می گفت: آهای كچل، تو اگر هزار جان هم داشته باشی، یكی را نمی توانی سالم درببری. خیال كردی... هر چه زودتر تسلیم شو وگرنه تكه ی بزرگت گوشت خواهد بود...
پیرزن در آلونك از ترس بر خود می لرزید. صدای چرخش دیگر به گوش نمی رسید. از سوراخ سقف نگاه كرد اما چیزی ندید.
در اینوقت كچل به كفترهاش می گفت: كفترهای خوشگل من، مگر نمی بینید بز چكار می كند؟ برای شما گلوله می سازد. یك كاری بكنید و دلم را شاد كنید و ننه ام را راضی كنید...
كفترها دایره شدند و پچ و پچی كردند و به هوا بلند شدند و گم شدند.
رییس قشون دوباره گفت: آهای كچل، این دفعه ی آخر است كه می گویم. به تو امر می كنیم حقه بازی و شیطنت را كنار بگذاری. تو نمی توانی با ما در بیفتی. آخرش گرفتار می شوی و آنوقت دیگر پشیمانی سودی ندارد. هر كجا هستی بیا تسلیم شو!..
كچل فریاد زد: جناب رییس قشون، خیلی ببخشید كه معطلتان كردم. داشتم بند تنبانم را محكم می كردم، الانه خدمتتان می رسم. شما یك سیگاری روشن بكنید آمدم.
رییس قشون خوشحال شد كه بدون دردسر كچل را گیر آورده. سیگاری آتش زد و گفت: عجب حقه ای!.. صدایت از كدام گوری می آید؟
كچل گفت: از گور بابا و ننه ات!..
رییس قشون عصبانی شد و داد كشید: فضولی موقوف!.. خیال كردی من كی هستم داری با من شوخی می كنی؟..
در اینوقت صدها كفتر از چهار گوشه ی آسمان پیدا شدند. كفترهای خود كچل هم وسط آنها بودند. بز تند تند خار می خورد و گلوله پس می انداخت.
كچل گلوله ای برداشت و فریاد كرد: جناب رییس قشون، نگاه كن ببین من كجام.
و گلوله را پراند طرف رییس قشون. رییس قشون سرش را بالا گرفته بود و سیگار بر گوشه ی لب، داشت به هوا نگاه می كرد كه گلوله خورد وسط دو ابرویش و دادش بلند شد. قشون از جا تكان خورد. اما كفترها مجال بشان ندادند. گلوله بارانشان كردند. گلوله ها را به منقار می گرفتند و اوج می گرفتند و بر سر و روی قشون ول می كردند. گلوله ها بر سر هر كه می افتاد می شكست. شب،‌ قشون عقب نشست. كچل بز و كفترهاش را برداشت و پایین آمد. آن یكی كفترها هم بازگشتند.
پیرزن از پولهایی كه كچل داده بود شام راست راستكی پخته بود. مثل هر شب شام دروغی نبود: یك تكه نان خشك یا كمی آش بلغور یا همان نان خالی كه روش آب پاشیده باشند. برای كفترها هم گندم خریده بود. بز هم ینجه و جو خورد.
پس از شام پیرزن به كچل گفت: حالا كلاه را سرت بگذار و پاشو برو پیش دختر پادشاه. من بش قول داده ام كه ترا پیشش بفرستم.
كچل گفت: ننه، آخر ما كجا و دختر پادشاه كجا؟
پیرزن گفت: حالا تو برو ببین حرفش چیه...
كچل كلاه را سرش گذاشت و رفت. از میان قراولها و سربازها گذشت و وارد اتاق دختر پادشاه شد. دختر پادشاه با كنیز محرم رازش شام می خورد. حالش جا آمده بود، به كنیز می گفت: اگر كچل بداند چقدر دوستش دارم، یك دقیقه هم معطل نمی كند. اما می ترسم گیر قراولها بیفتد و كشته شود. دلم شور می زند.
كنیز گفت: آره، خانم، من هم می ترسم. پادشاه امر كرده امشب قراولها را دو برابر كنند. پسر وزیر را هم رییسشان كرده.
كچل آمد نشست كنار دختر پادشاه و شروع كرد به خوردن. شام پلو مرغ بود با چند جور مربا و كوكو و آش و اینها. خانم و كنیز یك دفعه دیدند كه یك طرف دوری دارد تند تند خالی می شود و یك ران مرغ هم كنده شد و نیست شد.
كنیز گفت: خانم، تو هر چه می خواهی خیال كن، من حتم دارم كچل توی اتاق است. این كار، كار اوست. نگفتم كچلها هزار و یك فن بلدند!..
دختر پادشاه شاد شد و گفت: كچل جانم، اگر در اتاق هستی خودت را نشان بده. دلم برایت یك ذره شده.
كچل صداش را درنیاورد. كنیز گفت: خانم، ممكن است برای خاطر من بیرون نمی آید. من می روم مواظب قراولها باشم...
كنیز كه رفت كچل كلاهش را برداشت. دختر پادشاه یكهو دید كچل نشسته پهلوی خودش. خوشحال شد و گفت: كچل، مگر نمی دانی من عاشق بیقرار توام؟ بیا مرا بگیر، جانم را خلاص كن. پادشاه می خواهد مرا به پسر وزیر بدهد.
كچل گفت: آخر خانم، تو یك شاهزاده ای، چطور می توانی در آلونك دودگرفته ی ما بند شوی؟
دختر پادشاه گفت: من اگر پیش تو باشم همه چیز را می توانم تحمل كنم. كچل گفت: من و ننه ام زوركی زندگی خودمان را درمی آوریم، شكم تو را چه جوری سیر خواهیم كرد؟ خودت هم كه شاهزاده ای و كاری بلد نیستی.
دختر پادشاه گفت: یك كاری یاد می گیرم.
كچل گفت: چه كاری؟
دختر گفت: هر كاری تو بگویی...
كچل گفت: حالا شد. به ننه ام می گویم پشم ریسی یادت بدهد. تو چند روزی صبر كن، من می آیم خبرت می كنم كه كی از اینجا در برویم.
كچل و دختر گرم صحبت باشند،‌ به تو بگویم از پسر وزیر كه رییس قراولها بود و عاشق دختر پادشاه.
كچل وقتی پیش دختر می آمد دیده بود كه پسر وزیر روی صندلیش خم شده و خوابیده. عشقش كشیده بود و شمشیر و نیزه ی او را برداشته بود و با خودش آورده بود. پسر وزیر وقتی بیدار شد و اسلحه اش را ندید، فهمید كه كچل آمده و كار از كار گذشته. فوری تمام قراولها را هم به اتاق دختر پادشاه فرستاد. قراول دم در كنیز را دید. زور زد و در را باز كرد و كچل و دختر پادشاه را گرم صحبت دید. زود در را بست و فریاد زد كه: كچل اینجاست. زود بیایید!.. كچل اینجاست.
پسر وزیر و دیگران دوان دوان آمدند. پادشاه به هیاهو بیدار شد و بر تخت نشست و امر كرد زنده یا مرده ی كچل را پیش او بیاورند.
رییس قراولها كه همان پسر وزیر باشد، و چند تای دیگر وارد اتاق دختر شدند. دختر پادشاه روی تختش دراز كشیده بود و قصه می خواند. از كچل خبری نبود. پسر وزیر كه عاشق دختر هم بود ازش پرسید: شاهزاده خانم، تو ندیدی این كچل كجا رفت؟ قراول می گوید یك دقیقه پیش اینجا بود.
دختر به تندی گفت: پدرم پاك بی غیرت شده. به شما اجازه می دهد شبانه وارد اتاق دختر مریضش بشوید و شما هم رو دارید و این حرفها را پیش می كشید. زود بروید بیرون!
پسر وزیر با ادب و احترام گفت: شاهزاده خانم، امر خود پادشاه است كه تمام سوراخ سنبه ها را بگردیم. من مأمورم و تقصیری ندارم. آنوقت همه جای اتاق را گشتند. چیزی پیدا نشد مگر شمشیر و نیزه ی پسر وزیر كه كچل با خودش آورده بود و زیر تخت قایمش كرده بودند. پسر وزیر گفت: شاهزاده خانم، اینها مال من است. كچل ازم ربوده. اگر خودش اینجا نیست، پس اینها اینجا چكار می كند؟ من به پادشاه گزارش خواهم داد.
در این موقع كچل پهلوی دختر پادشاه ایستاده بود و بیخ گوشی بش می گفت: تو نترس، دختر، چیزی به روی خودت نیار. همین زودیها دنبالت می آیم.
بعد، از وسط قراولها گذشت و دم در رسید. سه چهار نفر در آستانه ی در ایستاده بودند و گذشتن ممكن نبود. خواست شلوغی راه بیندازد و در برود كه یكهو پایش به چیزی خورد و كلاهش افتاد.
كچل هر قدر زبان ریزی كرد كه كلاهم را به خودم بده، بد است سر برهنه پیش پادشاه بروم، پسر وزیر گوش نكرد.
پادشاه غضبناك بر تخت نشسته بود و انتظار می كشید. وقتی كچل پیش تختش رسید داد زد: حرامزاده، هر غلطی كردی به جای خود- خانه ی مردم را چاپیدی، قشون مرا محو كردی، اما دیگر با چه جرئتی وارد اتاق دختر من شدی؟ همین الان امر می كنم وزیرم بیاید و سرب داغ به گلویت بریزد.
كچل گفت: پادشاه هر چه امر بكنی راضی ام. اما اول بگو دستهام را باز بكنند و كلاهم را به خودم بدهند كه بی ادبی می شود پیش پادشاه دست به سینه نباشم و سربرهنه بایستم.
پادشاه امر كرد كه دستهاش را باز كنند و كلاهش را به خودش بدهند.
پسر وزیر خواست كلاه را ندهد، اما جرئت نكرد حرف روی حرف پادشاه بگوید و كلاه را داد و دستهاش را باز كرد. كچل كلاه را سرش گذاشت و ناپدید شد. پادشاه از جا جست و داد زد: پسر كجا رفتی؟ چرا قایم باشك بازی می كنی؟
پسر وزیر ترسان ترسان گفت: قربان، هیچ جا نرفته، زیر كلاه قایم شده، امر كن درها را ببندند، الان در می رود.
كچل تا خواست به خودش بجنبد و جیم شود كه دید حسابی تو تله افتاده است. قراولها اتاق پادشاه را دوره كردند به طوری كه حتی موش هم نمی توانست سوراخی پیدا كند و دربرود.
پادشاه وقتی دید كچل گیر نمی آید جلاد خواست. جلاد آمد. پادشاه امر كرد: جلاد، بزن گردن پسر حرامزاده ی وزیر را!..
پسر وزیر به دست و پا افتاد و التماس كرد. پادشاه گفت:‌حرامزاده، تو كه می دانستی كلاه نمدی كچل چه جور كلاهی است چرا به من نگفتی؟.. جلاد، رحم نكن بزن گردنش را!..
و بدین ترتیب پسر وزیر نصف شب گذشته كشته شد.
حالا به تو بگویم از دختر پادشاه. وقتی دید كچل تو هچل افتاد و پسر وزیر كشته شد، به كنیزش گفت: هیچ می دانی كه اگر وزیر بیاید پای ما را هم به میان خواهد كشید؟ پس ما دست روی دست بگذاریم و بنشینیم كه چی؟ پاشو برویم پیش ننه ی كچل. بلكه كاری شد و كردیم. طفلك كچل جانم دارد از دست می رود.
قراولها سرشان چنان شلوغ بود كه ملتفت رفتن اینها نشدند. پیرزن در خانه تنها نشسته بود و پشم می رشت. بز و كفترها خوابیده بودند. دختر پادشاه به پیرزن گفت كه كچل چه جوری تو هچل افتاد و حالا باید یك كاری كرد.
پیرزن فكری كرد و رفت بز را بیدار كرد، كبوترها را بیدار كرد و گفت: آهای بز ریشوی زرنگم، آهای كفترهای خوشگل كچلكم، پسرم در خانه ی پادشاه تو هچل افتاده. یك كاری بكنید، دل كچلكم را شاد كنید و مرا راضی ام كنید. این هم دختر پادشاه است و می خواهد عروسم بشود، از غم آزادش كنید!..
بز خوردنی خواست، پیرزن و دخترها برایش خار و برگ درخت توت آوردند. كفترها رفتند دوستان خود را آوردند. بز بنا كرد به خوردن و گلوله پس انداختن. پیرزن تنور را آتش كرد، ساج رویش گذاشت كه برای كفترها گندم برشته كند.
كفترها گندم می خوردند و گلوله ها را برمی داشتند و به هوا بلند می شدند و آنها را می انداختند بر سر و روی قشون و قراول. در تاریكی شب كسی كاری از دستش برنمی آمد.
حالا وزیر هم خبردار شده بود آمده بود. به پادشاه گفت: پادشاه، اگر یكی دو ساعت اینجوری بگذرد كفترها در و دیوار را بر سرمان خراب می كنند، بهتر است كچل را ولش كنیم بعد بنشینیم یك فكر درست و حسابی بكنیم.
پادشاه سخن وزیر را پسندید. امر كرد درها را باز كردند و خودش بلند بلند گفت: آهای كچل، بیا برو گورت را از اینجا گم كن!.. روزی بالاخره به حسابت می رسم.
چند دقیقه در سكوت گذشت. كچل از حیاط داد زد: قربان، از فرصت استفاده كرده به خدمتتان عرض می كنم كه هیچ جا با خواستگار اینجوری رفتار نمی كنند...
پادشاه گفت: احمق، تو كجا و خواستگاری دختر پادشاه كجا؟
كچل گفت: پادشاه، دخترت را بده من، بگویم كفترها آرام بگیرند. من و دخترت عاشق و معشوقیم.
پادشاه گفت: من دیگر همچو دختر بیحیایی را لازم ندارم. همین حالا بیرونش می كنم...
پادشاه چند تا از نوكرها را دنبال دخترش فرستاد كه دستش را بگیرند و از خانه بیرونش كنند. نوكرها رفتند و برگشتند گفتند: پادشاه، دخترت خودش در رفته.
كچل دیگر چیزی نگفت و اشاره ای به كفترها كرد و رفت به خانه اش. ننه اش، دختر پادشاه و كنیزش شیر داغ كرده می خوردند.
***
كچل با مختصر زر و زیوری كه دختر پادشاه آورده بود و با پولی كه خودش و ننه اش و دختر پادشاه به دست می آوردند، خانه و زندگی خوبی ترتیب داد. اما هنوز خاركنی می كرد و كفتر می پراند و بزش را زیر درخت توت می بست و ننه اش و زنش در خانه پشم می رشتند و زندگیشان را درمی آوردند.
كنیز را هم آزاد كرده بودند رفته بود شوهر كرده بود. او هم برای خودش صاحب خانه و زندگی شده بود.
حاجی علی كارخانه دار و دیگران هنوز هم پیش پادشاه می آمدند و از دست كچل دادخواهی می كردند، بخصوص كه كچل باز گاهگاهی به ثروتشان دستبرد می زد. البته هیچوقت چیزی برای خودش برنمی داشت.
پادشاه و وزیر هم هر روز می نشستند برای كچل و كفترهاش نقشه می كشیدند و كلك جور می كردند. پادشاه پسر كوچك وزیر را رییس قراولها كرده بود و دهن وزیر را بسته بود كه چیزی درباره ی كشته شدن پسر بزرگش نگوید...
***
همه ی قصه گوها می گویند كه « قصه ی ما به سر رسید». اما من یقین دارم كه قصه ی ما هنوز به سر نرسیده. روزی البته دنبال این قصه را خواهیم گرفت




نظرات() 


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


نویسندگان:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox