تبلیغات
با این قلم چه چیزا می توان نوشت - 25 دقیقه به رفتن
 

25 دقیقه به رفتن

نوشته شده توسط :امیر
جمعه 6 مهر 1386-05:09

داستانی از شل سیلور استاین

                                           

چوبه ی دار برپا می كنند، بیرون سلولم.

 

25 دقیقه وقت دارم.

 

25 دقیقه ی دیگر در جهنم خواهم بود.

 

24 دقیقه وقت دارم.

 

آخرین غذای من كمی لوبیاست.

 

23 دقیقه مانده است.

 

به فرماندار نامه نوشتم، لعنت خدا به همه ی آنها.

 

آه... 21 دقیقه ی دیگر باید بروم.

 

به شهردار تلفن می كنم، رفته ناهار بخورد.

 

بیست دقیقه ی دیگر باقی است.

 

كلانتر می گوید: «پسر، می خواهم مردنت را ببینم.»

 

نوزده دقیقه مانده است.

 

به صورتش نگاه می كنم و می خندم ... به چشم هایش تف می كنم.

 

هیجده دقیقه وقت دارم.

 

رئیس زندان را صدا می زنم تا بیاید و به حرفهایم گوش بدهد.

 

هفده دقیقه باقی است.

 

می گوید: «یك هفته، نه، سه هقته ی دیگر خبرم كن.

 

حالا فقط شانزده دقیقه وقت داری.»

 

وكیلم می گوید: «متأسفانه نتوانستم برایت كاری انجام بدهم.»

 

م م م م ... پانزده دقیقه مانده است.

 

اشكالی ندارد، اگر خیلی ناراحتی بیا جایت را با من عوض كن.

 

چهارده دقیقه وقت دارم.

 

پدر روحانی می آید تا روحم را نجات دهد،

 

در این سیزده دقیقه ی باقی مانده.

 

از آتش و سوختن می گوید، اما من احساس می كنم كه سخت سردم

 

است.

 

دوازده دقیقه‌ی دیگر وقت دارم.

 

چوبه‌ی دار را آزمایش می كنند. پشتم می لرزد.

 

یازده دقیقه وقت دارم.

 

چوبه ی دار عالی است و كارش حرف ندارد.

 

ده دقیقه ی دیگر وقت دارم.

 

منتظرم كه عفوم كنند... آزادم كنند.

 

در این نه دقیقه ای كه باقی مانده.

 

اما این كه فیلم سینمایی نیست، بلكه ... خب، به جهنم.

 

هشت دقیقه ی دیگر وقت دارم.

 

حالا از نردبان بالا می روم تا بر سكوی اعدام قرارگیرم.

 

هفت دقیقه ی دیگر وقت دارم.

 

بهتر است حواسم جمع ِ قدم هایم باشد وگرنه پاهایم می شكند.

 

شش دقیقه ی دیگر وقت دارم.

 

حالا پایم روی سكوست و سرم در حلقه ی دار ...

 

پنج دقیقه ی دیگر باقی است.

 

یالّا، عجله كنید، چیزی بیاورید و طناب را ببرید.

 

چهار دقیقه ی دیگر وقت دارم.

 

حالا می توانم تپه ها را تماشا كنم، آسمان را ببینم.

 

سه دقیقه ی دیگر باقی مانده.

 

مردن، مردن ِ انسان، به راستی نكبت بار است.

 

دو دقیقه ی دیگر وقت دارم.

 

صدای كركس ها را می شنوم ... صدای كلاغ ها را می شنوم.

 

یك دقیقه ی دیگر مانده است.

 

و حالا تاب می خورم و می ی ی ی ی روم م م م م م...





نظرات() 


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


نویسندگان:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox