تبلیغات
با این قلم چه چیزا می توان نوشت - باغ غم
 

باغ غم

نوشته شده توسط :امیر
شنبه 17 شهریور 1386-13:09

نویسنده : میهن بهرامی

كوچه‌ی ما باریك بود و نمای كاهگلی دیوار خانه‌هایش رنگ دهاتی یك‌دستی داشت. سر پیچی، میان كوچه، اقاقیای تنومند روی جوی آب خم شده، سرشاخه‌هایش را تماشا می‌كرد.

 آخر كوچه خانه‌ی ما بود و كمی آن‌طرف‌تر، كوچه با در بزرگ پهنی بن‌بست می‌شد و از لابه‌لای چوب‌های گل میخ كوبیده‌اش باغ بزرگی پیدا بود كه اهل كوچه به آن «باغ ته كوچه‌ای» می‌گفتند.

 روزها من و بچه‌ها جلوی در باغ اكردوكر می‌كشیدیم، یه‌قل‌دوقل می‌زدیم و طناب‌بازی می‌كردیم. اما وقتی بازی تمام می‌شد و بچه‌ها به خانه‌شان می‌رفتند، من از راه‌پله‌ها كه توی هشتی خانه و چسبیده به دیوار باغ بود به پشت بام می‌رفتم و دزدكی باغ را تماشا می‌كردم.

كوچه‌ی ما باریك بود و نمای كاهگلی دیوار خانه‌هایش رنگ دهاتی یك‌دستی داشت. سر پیچی، میان كوچه، اقاقیای تنومند روی جوی آب خم شده، سرشاخه‌هایش را تماشا می‌كرد.

 آخر كوچه خانه‌ی ما بود و كمی آن‌طرف‌تر، كوچه با در بزرگ پهنی بن‌بست می‌شد و از لابه‌لای چوب‌های گل میخ كوبیده‌اش باغ بزرگی پیدا بود كه اهل كوچه به آن «باغ ته كوچه‌ای» می‌گفتند.

 روزها من و بچه‌ها جلوی در باغ اكردوكر می‌كشیدیم، یه‌قل‌دوقل می‌زدیم و طناب‌بازی می‌كردیم. اما وقتی بازی تمام می‌شد و بچه‌ها به خانه‌شان می‌رفتند، من از راه‌پله‌ها كه توی هشتی خانه و چسبیده به دیوار باغ بود به پشت بام می‌رفتم و دزدكی باغ را تماشا می‌كردم.

باغ چهارگوش و وسیع بود. روبه‌روی درش یك خیابان كم‌عرض بود كه با قلوه‌سنگ فرش كرده بودند و بعد از آن كرت‌های منظم سبزی‌كاری قرار داشت كه با بوته‌كلم‌های آبی‌رنگ حاشیه می‌گرفت. فاصله‌ی كرت‌ها را در تكه زمین‌های چهارگوش بابونه و گشنیز می‌كاشتند و گل‌های سفید بابونه با نیلوفرهای كبود وحشی، مثل گلبرگ‌هایی بود كه باد بهار روی سطح آب آرامی پراكنده باشد.

 بالاتر از كرت‌های سبزی ردیف درختان سپیدار و تبریزی بود.

سكوت باغ را فقط صدای كلاغ‌هایی كه در این درخت‌ها لانه داشتند می‌شكست و وقت ظهر صدای زنگوله‌ی مال‌هایی كه كود می‌آوردند. در این‌موقع سوت یك‌آهنگ زنجره‌ها كه میان بوته‌های گشنیز بودند، با آهنگ برنجی زنگوله‌ی مال‌ها، موسیقی شاد و خواب‌آوری می‌ساخت مخصوصا" بعد از ظهرهای بهار كه مرا گیج می‌كرد و با اینكه پنجه‌ی برهنه‌ی پاهایم از كاه‌گل داغ می‌سوخت، تا سر و صدا بلند نمی‌شد و مرا صدا نمی‌زدند و تهدیدم نمی‌كردند، پایین نمی‌رفتم. باغ موقع ظهر قشنگ‌تر از هر وقت دیگر بود. باغبان‌ها برای نهار می‌رفتند و گنجشك‌ها به درختان هجوم می‌آوردند و جیك‌جیك پر همهمه‌شان، غوغایی به پا می‌كرد.

 هزار هزار ستاره‌ی بور نورانی از برق شبنم‌های دیر مانده و نوك جوانه‌های گیاهان می‌جهید و زیر چتر نرم آواز سوسك‌ها و زنجره‌ها، درختان و گل‌ها به خواب می‌رفتند.

درختان باغ با من آشنا بودند، آن‌ها را به خانواده‌هایی تقسیم كرده بودم، روبه‌روی در باغ یك چنار كهن‌سال قطور بود كه پدربزرگ همه می‌شد و بعد در صف درختان تبریزی خانواده‌ای بود كه سه بچه داشت. دو تا درخت بلند و باریك كه راحت می‌جنبیدند و پسر خانواده بودند و یك درخت كوتاه‌تر و چتری كه دختر كوچك‌شان بود. چند نارون هم در گوشه‌ی شرقی باغ بود كه همه تك و بی‌جفت با رنگ سبز تیره به نظرم مثل پیردختری می‌آمدند كه چند تا خانه آن‌طرف‌تر از ما زندگی می‌كرد و جز با بچه‌ها با همه‌كس سر جنگ داشت.

 من آن‌قدر به درخت‌ها و كرت‌های سبزی و صدای زنگوله‌ی مال‌ها دلبسته بودم كه كمترین تغییرات آن‌ها را حس می‌كردم و اگر چشم می‌بستم آن‌ها را همان‌طور زنده و مواج و سبز در خیالم می‌دیدم. اگر صدای زنگوله‌ها را از دور می‌شنیدم می‌دانستم كه مال‌ها بار دارند یا خالی هستند، می‌آیند یا می‌روند، و هر روز اگر به پشت‌بام نمی‌رفتم مثل این بود كه چیزی كم دارم، گمان می‌كردم كه وجودی مجهول در باغ منتظر من‌ست و این تصوری بی‌جا نبود، چون وقتی از تماشای باغ سیر می‌شدم و می‌خواستم پایین بروم نگاهم بی‌خود به گوشه‌ی غربی باغ كشیده می‌شد.

 آن‌جا درخت توت بزرگ و تیره‌رنگی بود كه انگار بالای تپه‌ای سبز شده باشد. اطراف درخت از خاك‌برگ‌های خودش و آشغال و كود خوابانده بالا آمده و نیمی از تنه‌ی درخت را می‌پوشاند. پایین تپه، روبه‌روی درخت توت دو چشم خالی و تاریك پنجره‌ی یك در كهنه كه همیشه بسته بود به آدم زل می‌زد.

 این‌جا را «طویله ماری» می‌گفتند.

 مادربزرگ می‌گفت: «مار صابخونه تو طویله‌اس، پیشترا هر گاو الاغی رو كه تو طویله می‌بسن زده، زهر كهنه‌اش حیوونا رو آهك كرده.»

 بمون‌علی باغبان می‌گفت: «ماره كافره كشتن مارم چه كافر باشه چه مسلمون شگون نداره، اینه كه طویله رو ولش كردن.»

 بعضی از زن‌ها تعریف می‌كردند كه بعدازظهرهای تابستان مار را دیده‌اند كه تن پهن و خط‌وخال‌دارش را روی خاك مرطوب زیر درخت توت می‌كشیده و زبان سرخ و دوشاخه‌اش را بیرون آورده و له‌له‌زنان پی آب می‌گشته.

 دهنش آن‌قدر بزرگ بوده كه كله‌ی كوچكی در آن جا بگیرد.

 باغبان‌های پیر می‌گفتند: «این دیگه مار نیس، افعی شده، جلو بیاد نفسشم زهر داره.»

 به خاطر همین شنیده‌ها بود كه من با كنجكاوی گزنده‌ای در سوراخ‌های بی‌شیشه‌ی در كهنه خیره می‌شدم و افكار هولناكی را كه آن موقع به خاطرم می‌آمد، در آن می‌جستم. من، هم از طویله و قصه‌ی مار می‌ترسیدم و هم توجهم به آن جلب می‌شد. حتا موقع تماشای باغ، می‌كوشیدم سرم را به پروانه‌ها و درخت‌ها یا بزغاله‌ی حنایی بمون‌علی كه زیر درخت عناب می‌بست گرم كنم، اما یك كشش عجیب نگاهم را به درخت توت می‌كشاند و در سیاهی پنجره‌های طویله فرو می‌برد و چون مدتی به تاریكی خیره می‌شدم، اشكال مبهمی هم می‌دیدم، با این حال تماشای باغ چنان جاذبه‌ای داشت كه بیشتر وقت‌های تنهایی مرا پر می‌كرد و این پیش‌ازظهر تا بعدازظهر بود.

 اما غروب روزها، چیز دیگری بود.

 روی پشت‌بام كنار دیوار گلیم می‌انداختیم، حصیرهای رشتی را آب می‌زدیم و زیر رختخواب‌ها پهن می‌كردیم و سماور را روی پشت‌بام می‌آوردیم.

 آن‌طرف، در جهت عكس باغ، بعد از بام‌های كاه‌گلی گنبدی و كاروانسرای شاه عباسی، انبوه درختان كاج یك خانه‌ی قدیمی بود كه از پشت شاخه‌های آن گنبد براق و گلدسته‌های كاشی «شاهزاده» پیدا بود.

 دورتر از گنبد و گلدسته‌ها، در افق بنفش و لاجوردی، زیر یك ستاره‌ی درشت كه زودتر از همه‌ی ستاره‌ها به آسمان می‌آمد، خرپشته‌ی آجری بامی بود كه بالای آن لك‌لكی با پای دراز ایستاده بود و من هرگز ندیدم كه دو پایش را زمین گذاشته باشد.

 از آن‌جا همهمه‌ی مبهم كوچه و خیابان می‌آمد كه چون غروب می‌رسید، كم‌كم تحلیل می‌رفت و به سكوت شب با همهمه‌ی مبهم حشرات می‌پیوست.

 در این موقع ضربه‌های ساعت «شاهزاده» روی شاخسار كاج و برق رنگارنگ كاشی‌های گلدسته می‌خورد و بی‌فاصله بعد از آن صدای بم و حزن‌آور مؤذن بلند می‌شد. چه غروب‌هایی!

 قل قل قلیان مادربزرگ می‌آمد و صدای گله‌مندش كه دعا می‌خواند و برای آمرزش گناهانش وقت اذان مغتنم بود. من هر جا كه بودم، در حال بازی یا روی پشت‌بام صورت شكسته‌اش را می‌دیدم كه در جواب همسایه‌ها كه می‌گفتند: «خانوم غصه داغونت می‌كنه.» سر تكان می‌داد و سر قلیانش را جابه‌جا می‌كرد و قطره اشك كنار چشمش را با دستك چارقد می‌گرفت.

 چقدر دلم می‌خواست مثل او غصه بخورم، دعا كنم و حرف‌های مبهم بزنم. اما از قلیان كشیدن بدم می‌آمد. دوست داشتم بنشینم و توی كوزه‌ی قلیان بلوری‌اش را تماشا كنم.

 آن‌جا چند پر گل سرخ یا محمدی می‌انداخت. دو تا عروسك چوبی كه از رطوبت آب باد كرده، تیره‌رنگ بودند به ته نی قلیان بسته بود، وقتی به قلیان پك می‌زد عروسك‌ها میان حباب‌های آب می‌چرخیدند و مثل این بود كه دنبال گلبرگ‌ها می‌دوند و من از كله‌معلق زدن‌شان ریسه می‌رفتم. اما وقتی آب قلیان كم بود، گاه باریكه دودی از سوراخ نی قلیان روی فضای آب می‌خزید و آدمك‌ها مات و بی‌حركت می‌ماندند و من دیو قصه‌های مادربزرگ را می‌دیدم كه از سوراخ بدنه‌ی قلیان تنوره می‌كشد و به دنبال آدمك‌های چوبی می‌گردد كه لقمه‌ی چپ‌شان كند. فكر می‌كردم اگر مادربزرگ قلیان را از كوزه جدا كند، دیو به اتاق خواهد آمد. آن‌وقت به مادربزرگم نگاه می‌كردم، چهره‌اش خسته و گرفته بود و من فكر می‌كردم كه باید مثل او باشم. خیلی دلم می‌خواست غصه خوردن بلد باشم. لب‌هایم را جمع می‌كردم، آه می‌كشیدم و آب دهانم را قورت می‌دادم گاه با دست گلویم را می‌فشردم تا آب دهان به سختی پایین برود و سعی می‌كردم بغض كنم و به مادربزرگ بفهمانم كه مثل او غصه می‌خورم اما لحظه‌ای بعد كه بساط قلیان را جمع می‌كرد و می‌رفت همه‌چیز از یادم رفته بود و شروع می‌كردم به معلق زدن و گنبد و گلدسته را وارونه تماشا كردن، بعضی وقت‌ها شعر مرگ ناصرالدین‌شاه را كه از مادربزرگ یاد گرفته بودم می‌خواندم:

 ناصرالدین‌شه با عدالت

صدر اعظم وزیر ولایت

روز جمعه به قصد زیارت

 خانومای حرم دربه‌در شد

بچه‌های حرم بی‌پدر شد

شد ... شد ... شد ...

 با ترجیع‌بند شعر، كف دست‌هایم را یك‌بار به هم و یك‌بار سر زانوهایم می‌زدم و یادم هست كه صدراعظم را هم «سطل ارزن» می‌گفتم و توجهی به معنای شعر نداشتم، توجه به معنای هیچ چیز نداشتم فقط می‌خواستم بخوانم و معلق بزنم، خواندن یا معلق زدن كیفی داشت وقتی كاملا" خسته می‌شدم روی تشك می‌خوابیدم و به تماشای آسمان مشغول می‌شدم. كرباس خنك بوی كاه‌گل پشت‌بام و رطوبت می‌داد و تنم را لخت و سست می‌كرد.

 دورها هزاران ستاره می‌درخشید و بالای سرم در سیاهی آسمان راه مكه را می‌دیدم و خیال می‌كردم كه پدرم از همان راه به مسافرت رفته است.

نیمه‌شب كه با دعوای گربه‌ها و كلنجار خفه‌ی زن و شوهرهایی كه نزدیك‌مان خوابیده بودند بیدار می‌شدم، قرص روشن ماه كنار یك ستاره‌ی درشت روی دریای زلال و عمیق شب راه می‌رفت و تكه ابری كه دهان باز كرده بود به شكلی هولناك دنبالش می‌خزید. چهره‌ی ماه غمگین بود و جای پنجه‌ی خورشید روی لپش خودنمایی می‌كرد.

روز دنیای دیگری بود با جست و خیز و بازی‌های فراوان جلوی در باغ ته كوچه، با زغال خانه‌ی اكر دو كر می‌كشیدم و تمام وقت‌مان صرف لی‌لی و كولی دادن به برنده‌ها می‌شد و چقدر سركوفت می‌شنیدیم وقتی همسایه‌ها با پا خط‌های سیاه خانه‌ها را پاك می‌كردند. شگون داشتن و نداشتن به یك تكه گچ مربوط می‌شد كه ما نداشتیم.

 **

صبح آن روز نوبت بازی من بود، همان‌طور كه یك پا را بالا نگه داشته بودم و سنگ را از روی خط‌ها رد می‌كردم، مادربزرگ را دیدم كه از هشتی خانه بیرون آمد. با آنكه تمام توجهم به حركت سنگ و خط خانه‌ها بود، مادربزرگ با قامت كشیده‌ای كه كمی خم می‌نمود نظرم را جلب كرد، چون لباس رسمی‌اش را پوشیده بود چادر سفید خال مشكی و جوراب سیاه و گالش روسی تو گلی. دسته‌های چارقدش را برای اینكه جلو نیاید به هم گره زده بود و رویش باز بود. وقتی از كوچه بیرون می‌رفت رو می‌گرفت از در و همسایه رودربایستی نداشت. مرا ندید از كنارم رد شد و جلو یكی از زنان همسایه‌مان ایستاد و در جواب احوال‌پرسی او تعارفی كرد و بعد این جمله را شنیدم كه گفت:

 - آره مادر، گفتم این شب جمعه‌ای سر قبرش اشكی بریزم و سبك شم، تو خونه كه نمی‌شه...

 زن همسایه به لحن گله‌مندی گفت:

 - آخه چه فایده داره؟ مگه اون برمی‌گرده؟ بایس هر كاری می‌كنی واسه اون بكنی!

 و دیدم كه به طرفم اشاره كرد. مادربزرگ بی‌اینكه به من نگاه كند، خداحافظی كرد و رفت. زن همسایه با خودش غر زد:

 - این همه گذشته و داغش هنوز تازه‌اس، خدا صبرش بده واسه دوماد ندیدم كسی انقد عزاداری كنه.

 در آن موقع من به درستی نمی‌توانستم معنی این حرف‌ها را بفهمم ولی از تمام آنچه دیده بودم یك احساس تازه در خود یافتم و شاید بار اولی بود كه به پدرم جدا" فكر كردم. لحظه‌ای همه چیز از من دور شد ولی فریاد بچه‌ها به خودم آورد سنگ را از جلو پایم بر می‌داشتند و هی داد می‌زدند:

- خونه‌ی چهارم سوختی، بایس چار تا كولی بدی، خونه‌ی چهارم...

 مدتی همان‌جا ایستاده و ماتم زده بود:

 - پس پدرم سفر نرفته، مرده، من حالا یتیمم.

 به بچه‌ها نگاه كردم، - آیا می‌دونس؟

 وحشتی مرا گرفت. نمی‌دانم چرا ترسیدم. من اصلا" خود را شبیه بچه‌های یتیم نمی‌دیدم، چون تا آن‌موقع هر بچه‌ی بی‌پدری دیده بودم پاره‌پوره و گداوضع بود. یتیمی برای من معنی گدایی داشت، بچه گدایی كه دست جلو ما دراز می‌كرد و می‌گفت:

- به من یتیم كمك كنین.

 میان همبازی‌هایم یك پسربچه بود كه پدرش توی چاه افتاده و خفه شده بود، پای چشمش سالك كبود گنده‌ای تو ذوق می‌زد و همیشه فین‌اش به راه و یك طرف لبش ماسیده بود، دلم فشرده شد. نمی‌خواستم اصلا" شباهتی به او داشته باشم. او پیش چشمم موجود ناقصی بود و من به قدر كافی اذیتش می‌كردم.

 من خود را خیلی دوست داشتم، بچه‌ی قشنگی بودم همه می‌گفتند. كفش‌های نو و لباس قشنگم به نظرم بهترین چیزهای دنیا بود. فكر می‌كردم شب‌ها آن بالاها، آخر آسمان در جایی مثل حرم شاهزاده كه آیینه‌كاری است و گنبد طلا دارد، خدایی نشسته كه مرا می‌بیند، مرا به یاد دارد و دوستم می‌دارد و پدرم را به من بر می‌گرداند. از كجا كه حرف‌ها را درست شنیده باشم؟

شاید واقعا" پدرم رفته كربلا؟

شاید اشاره‌ی زن همسایه به من نبوده، خواستم جستی بزنم و همه چیز را فراموش كنم اما نتوانستم. پاهایم سنگین شده بود و دیگر نمی‌خواستم بچه‌ها را ببینم.

به كربلا فكر می‌كردم، بار اولی بود كه كربلا برایم آن‌قدر مهم و حتا وحشت‌انگیز می‌شد. تنفری نسبت به آن‌جا در خودم یافتم.

- كربلا جاییه كه هر كی رفت بر نمی‌گرده؟ 

چه سفری؟ نه، من مطمئن بودم كه پدرم برمی‌گردد. اما در دلم جایی خالی شد، مادربزرگ به نظرم مثل گذشته نبود. دروغش مرا از او دور كرد. دیگر نمی‌توانستم مثل گذشته به حرف‌هایش گوش بدهم. دوباره یاد زن همسایه افتادم:

- اون كه دیگه بر نمی‌گرده!

نمی‌توانستم قبول كنم كه پدرم، حتا اگر مرده باشد، دیگر برنگردد. خودم را قانع می‌كردم به اینكه مادربزرگ، مادرم و سایرین به من دروغ نگفته‌اند، آخر آن‌همه آدم كه دروغ نمی‌گویند، پدرم به مسافرت رفته. اما دلم نمی‌خواست به كربلا رفته باشد. به یك شهر دیگر، شاید من عوضی شنیده بودم. اما از خودم می‌پرسیدم:

- پس كجاست؟

جرأت نداشتم از مادربزرگ بپرسم. می‌ترسیدم بگوید رفته كربلا، یا مرده، كه هر دو برایم یك معنی داشت. 

از بازی دست كشیدم و به خانه رفتم. فكر می‌كردم حالا باید برای مرگ پدرم غصه بخورم یا برای سفری كه نمی‌دانستم به كجاست.

جلو مادربزرگم نشستم و آهی كشیدم. سعی كردم مثل او لحظه‌ای ساكت باشم و بالاتنه‌ام را آهسته تكان بدهم. اما آدمك‌های چوبی كوزه‌ی قلیان باز در مقابل دودی بودند كه از سوراخ تنه‌ی قلیان تنوره می‌كشید و نگرانی وضع آن‌ها حواسم را پرت می‌كرد. 

** 

تابستان گذشت، پاییز پیش مادرم برگشتم. مادرم جز من فرزندی نداشت. او برایم فقط یك مادر یا یك موجود قشنگ نبود، پری و دختر چل‌گیس پادشاه قصه‌ها بود. من مادرم را بیش از هر چیز این دنیا دوست داشتم. برای او بود كه تا آن زمان توجهی به نبودن پدرم نكرده بودم. با آنكه كمی سخت‌گیر بود و بعضی مواقع بی‌حوصله و عبوس می‌شد، زیبایی سفید و درخشنده‌اش میان بچه‌ها سرافرازم می‌كردم. هیچ بچه‌ای مادری به زیبایی مادر من نداشت.

شب‌هایی كه تنها بودم برایم قصه می‌گفت و لحن گرم و آشنایش هرچه را كه می‌گفت به نظرم مجسم و واقعی جلوه می‌داد. گاه برایم عروسك‌های كاغذی می‌برید، آن‌ها را تا می‌زد و بعد از هم باز می‌كرد و در یك صف مدور، روی سینی صاف می‌گذاشت و زیر سینی آهسته رنگ می‌گرفت و من از رقص عروسك‌ها می‌خندیدم، گاهی آن‌ها را جفت جفت، پشت به چراغ و رو به دیوار می‌گذاشت و با نخی حركت‌شان می‌داد و تصویرشان روی دیوار، سینمای كوچك من می‌شد. اسم این عروسك‌های كاغذی را «دسته آلو» گذاشته بود. آدمك‌های دسته آلو برایم واقعی و عزیز بود، اگر یكی از آن‌ها پاره می‌شد گریه می‌كردم. صبح‌ها هیچ‌وقت سراغ‌شان نمی‌رفتم. وضع پراكنده‌شان روی سینی، ناراحتم می‌كرد. اما شب‌ها، در روشنی چراغ برنجی باورشان داشتم، زنده بودند. 

**

آن پاییز كه از خانه‌ی مادربزرگ برگشتم، تغییری در خانه‌مان پیدا شده بود. مادرم كمتر با من تنها می‌ماند. رفت و آمدها زیاد شده بود. هی خاله و عمه می‌آمدند و می‌رفتند. من گاه می‌ایستادم و به حرف‌هایشان گوش می‌دادم. نمی‌دانستم چرا از كسی كه آنجا نبود و من نمی‌شناختم حرف می‌زدند، گویا مهمانی می‌خواست بیاید، خیلی راجع به او حرف می‌زدند، اما حرف‌ها دلواپسم نمی‌كرد، من به مادرم و زندگی كوچك‌مان اطمینان داشتم، و جز این‌ها برای هیچ چیز در دنیا دلواپس نمی‌شدم. بعد زمانی آمد كه مادرم شاد و سرحال‌تر از گذشته بود و بیشتر به خودش می‌رسید. خرید می‌كرد، لباس می‌دوخت و گاه در تنهایی آوازی زمزمه می‌كرد. این آواز شبیه آن‌هایی نبود كه پیش‌ترها می‌خواند. آن‌وقت‌ها وقتی لالایی می‌گفت، آن‌قدر قشنگ بود كه من بزرگ هم كه شدم از او می‌خواستم كه برایم لالایی بخواند. در شب‌های تاریك و سرد زمستان پای كرسی گرم و ملافه‌های سفید برایم می‌خواند:

لا لا لا لا گل پونه

بچه‌ام آمد توی خونه

لا لا لا لا گل سوری

بچه‌ام آمد مثه حوری

لا لا لا لا گل پسته

بچه‌ام اومد یه گلدسته 

حالا به صدایش كش و قوس می‌داد، شعرها را با سلیقه می‌خواند و من حس می‌كردم كه می‌خواهد، آنچه را كه می‌خواند باور كند، در این حال وقتی جلوش می‌رفتم صدایش از تردید می‌لرزید. ولی من آواز خواندنش را دوست داشتم، حتا وقتی شب‌ها لالایی نمی‌گفت و برای خودش می‌خواند، یك احساس گنگ، نه مثل غصه اشك به چشمم می‌آورد. سرم را زیر لحاف می‌كردم و نفسم را می‌دزدیدم، نمی‌خواستم بفهمد كه گریه می‌كنم و دیگر نخواند 

**

در این روزها بود كه كم‌كم مثل حیوانی قبل از شروع زلزله دلواپس شدم. نمی‌دانستم چرا؟ فكر می‌كردم كه حتما" مامانم مرا سر كوزه‌ی مربا یا وقت برداشتم پول خرده‌هایش از زیر فرش دیده، یا بشقاب شكسته‌ای را كه قایم كرده بودم از پالوئه در آورده و فهمیده كار من‌ست. با احتیاط به او نزدیك می‌شدم، بهانه نمی‌گرفتم، دیگر شب‌ها برای قصه گفتن اصرار نمی‌كردم. با خودم شرط می‌كردم كه بچه‌ی خوبی بشوم. یك روز موقع اذان مغرب نذر كردم كه اگر پدرم از مسافرت برگردد یا مادرم مثل اول بشود نه فقط شمع‌های سقاخانه‌ی روبروی خانه‌مان را فوت نمی‌كنم یا از ته‌مانده‌شان عروسك درست نمی‌كنم بلكه شب‌های جمعه هم شمع روشن می‌كنم و تمام پول توجیبی‌ام را به آن بچه یتیم سالكی كه اذیتش كرده بودم می‌دهم. دیگر با زنجیر لیوان آب‌خوری سقاخانه تاب نمی‌خورم و نان‌خرده‌های توی كوچه را برمی‌دارم و می‌بوسم و كنار ازاره‌ی دیوارها می‌گذارم كه زیر پا نرود. حتا تصمیم گرفته بودم از مادربزرگ نماز یاد بگیرم 

یك روز خانه‌مان شلوغ شد. اتاق‌ها را تمیز كردند و صندلی چیدند. در اتاق زاویه كه زیرش خالی نبود سفره‌ی سفیدی انداختند و آینه‌ی قدی را كه مادرم از عروسی اولش یادگاری داشت و پیش‌ترها عكس پدرم كنار آن بود بالای سفره گذاشتند. دو تا چراغ پایه‌برنجی را كه شكم بارفتن آبی با نقش طاووس نگین نشان داشت روشن كردند. پیراهن مخمل سینه‌كفتری‌ام را تنم كردند و گفتند كه زیر دست و پا نپلكم.

به اتاق زاویه آن طرف حیاط رفتم. عكس پدرم را كه همیشه در اتاق مهمانخانه به دیوار كوبیده بود، روی تاقچه‌ی اتاق زاویه گذاشته بودند. مادرم هم آن‌جا دم آینه بود و با موچین دسته‌شاخی زیر ابرویش را بر می‌داشت. یك هلال سرخ متورم بالای چشمان طلایی و براقش افتاده بود، جلوش ایستادم دلم می‌خواست حرفی بزنم اما نمی‌توانستم. در آن لحظه من بسیار خوش بودم بعد از آن روزهای دلواپسی، چون مهمان داشتیم و در آن اتاق من و مادرم تنها بودیم، مثل این بود كه روز عید باشد. عكس پدرم در تاقچه نگاه ثابت محزونی داشت. شاید آن روز اولی بود كه به عكس پدرم درست نگاه می‌كردم و خیال می‌كردم كه پدرم به من نگاه می‌كند و دلم می‌خواست كه مادرم حرفی راجع به او بزند اما او ساكت بود. لباس كشباف عنابی تنش كرده بود و موهای بور و پرحلقه‌اش را روی شانه ریخته بود. لبش مثل مواقعی كه با من قهر می‌كرد، جمع شده و زیر چانه‌اش گودی كوچكی انداخته بود.

نگاه گذرایی به من كرد و یك دم همه‌ی آن اعتمادی كه نسبت به او داشتم باز آمد. دیگر سبك شده و در اتاق جست و خیز می‌كردم. وقتی كار مادرم تمام شد دنبال او به طرف اتاق مهمانخانه راه افتادم. اما جلوی زیرزمین رهایش كردم به فكرم رسید كه سری به مادربزرگ بزنم، از پله‌ها پایین رفتم و او را دیدم كه دم اجاق ایستاده و صورتش از قطره‌های ریز عرق می‌درخشید، با گوشه‌ی چارقد چشمانش را پاك كرد و گفت:

- اینجا نیا ننه جون، دود و دمه‌اس، چشمت می‌سوزه.

بعد دولا شد و از میان قاب دو تا كوفته ریزه را كه برای فسنجان سرخ كرده بود برداشت و به دستم داد، لحظه‌ای به من كه كوفته‌ریزه‌ها را می‌خوردم نگاه كرد، آن وقت بغلم زد و سرم را به سینه‌اش چسباند. بوی تنش را كه آن‌قدر آشنا و عزیز بود شنیدم، چارقدش بوی دود می‌داد، نمی‌توانستم به صورتش نگاه كنم، با صدایی كه می‌شكست پرسیدم 

- خانوم بزرگه، امشب، امشب، قراره آقام بیاد؟

و سرم را همان‌جا نگهداشتم، روی گونه‌ام ضربات قلبش فرود می‌آمد، تمام وجودم انتظار بود و پشیمان بودم كه این سؤال را كرده‌ام، چقدر دلم می‌خواست او هر قدر كه می‌تواند، دیرتر جواب بدهد و شوق اینكه بگوید: «آره میاد» چنگی در دلم می‌انداخت و در یك آن نقشه‌ها می‌كشیدم. اما مادربزرگ حرفی نمی‌زد، می‌ترسیدم سرم را بالا كنم و صورتش را ببینم، اما او انگار می‌لرزید و صدای نفس زدن‌های تندش را می‌شنیدم، مرا به سینه فشرد قطره‌های گرمی روی پیشانیم چكید. زمان حالا دیگر خیلی كش می‌آمد. مثل اینكه شب شده و مهمان‌ها رفته بودند، سرم را از سینه‌اش جدا كردم دست‌هایش را دو طرف صورتم گذاشتم. لحظه‌ای نگاهم كرد و با دو شست زبرش چشمانم را پاك كرد. چین‌های صورتش درشت‌تر شده بود اما شباهتی كه به مادرم داشت حتا میان آن شیارها باقی بود، آهسته گفت 

- این‌جا خیلی دوده، برو بالا، برو مادر، از داییت شیرینی بگیر.

دولا شده بودم. صورتم را به گونه‌اش چسباندم. نمناك و لرزان بود. از پشت چارقدش نقش سرخ شعله‌ها و سایه‌هایی كه بر دیوار دودگرفته‌ی اجاق می‌رقصید مرا یاد جهنم انداخت. پرسیدم:

- خانوم بزرگه داری گریه می‌كنی؟

نفس بلندی در سینه‌اش شكست، تكانی خورد و جوابی نداد. من فكر كردم كه به رغم آن شرط‌ها با خودم، بچه‌ی فضولی هستم. از مادربزرگ جدا شدم و بی‌اینكه حرفی دیگر بزنم از پله‌ها بالا آمدم، وسط راه برگشتم و مادربزرگ را نگاه كردم. كفگیر را در دیگ می‌گرداند و ستاره‌ها روی صورتش می‌لرزید و یك‌مرتبه هیزمی كه زیر دیگ زد، به چهره‌اش سرخی بلورینی داد و بعد دود و تاریكی آن را محو كرد.

من به طرف مهمانخانه دویدم. آن‌جا پر از مردان و زنان فامیل بود. بعد مرد ریش بلندی آمد كه عبای نازك مشكی به دوشش بود و عمامه‌ی ململ سرش و همراهش یك كوتوله‌ی ریش‌بزی كه دفتر بزرگی زیر بغل داشت و دفتر به قدش نمی‌آمد، هر دو به طرف اتاق زاویه رفتند. آن‌جا مادرم جلوی آینه قدی نشسته بود و صورتش در نور چراغ‌ها می‌درخشید. 

از زیر چشم نگاهی به من انداخت، خیز برداشتم كه بغلش بپرم، اما لبش را گزید و من سر جا میخ‌كوب شدم.

ناباوری در نگاهش بود و من از زیبایی‌اش مات شده بودم، آن دم دلم برایش تنگ شده بود، بعد از آن روزهای فاصله، می‌خواستم با او حرف بزنم، صد تا حرف داشتم. دود اسپند و صدای ترسناك مرد ریش‌دار و سكوتی كه یك‌مرتبه همه‌جا را گرفته بود، مرا نگه داشت. در این موقع مادرم دوباره به من نگاه كرد و این با حالت همیشگی نگاهش فرق داشت. مثل وقت‌های آشتی، آن موقع كه مرا می‌بخشید، مثل وقتی كه سر شیشه‌ی مربا گیرم می‌آورد نگاهش آن طور بود، ولی او كه كار بدی نكرده بود. می‌خواستم بروم و ماچش كنم بغلش كنم، و هر چه در دلم بود بگویم، همه‌ی شرط‌ها و نذرها را به او بگویم اما مادرم سرش را دوباره پایین انداخت، روی قرآن نگاه كرد و زیر لب چیزی گفت. صدای كف زدن و لی لی كشیدن زن‌ها بلند شد، من ترسیدم و نفهمیدم چه كسی از پشت بغلم زد و نان برنجی بزرگی به دستم داد. 

**

نزدیك به دو هفته از عروسی مادرم می‌گذشت، كم‌كم فهمیدم كه یك نفر دیگر به جز ما در خانه‌مان هست. رفتار مادرم بهتر شده بود. خودش به من مربا و پول‌خرد می‌داد، شب‌ها خودش برایم قصه می‌گفت و با هم می‌خوابیدیم. من عادت داشتم كه سرم را به سینه‌اش بچسبانم و دستم را روی پستانش بگذارم و بخوابم. بوی تن او آن‌قدر برایم آشنا بود كه فقط در بغلش خوابم می‌برد، شاید بچه‌ی ترسویی بودم، اما هیچ وقت مادرم شب‌ها تنهایم نگذاشته بود، وقتی پیش مادربزرگ بودم، وضع فرق نمی‌كرد. اما مادرم چیز دیگری بود، پیش او از هیچ چیز نمی‌ترسیدم. آن شب خواب دیدم كه دستی سیاه و پشمالو به طرفم آمد و مرا كه چمباتمه زده بود به طرف گودالی كشید، گودال مثل تنور بود، بعد دیدم شبیه تنور نانوایی تافتونی بود كه سر كوچه‌ی ما قرار داشت و من و سایر بچه‌ها در آن ریگ می‌پراندیم. 

توی عالم خواب یك مرتبه یاد مردم بدر روز قیامت افتادم، كلنگ آتشی توی دست پشمالو بود. می‌خواست آن را به سرم بكوبد، هرچه خواستم فریاد بزنم، نمی‌شد، بی‌اختیار به طرف گودال تنور كشیده می‌شدم. دست و پایم لخت و بی‌حس بود و به اختیارم نبود. یك‌مرتبه مادرم را دیدم مثل اینكه آن طرف تنور ایستاده باشد، همان لباس كشباف عنابی تنش بود، رویش را به من كرد و لبش را گزید. دستم را به طرفش دراز كردم. از دیدنش آن‌قدر خوشحال شده بودم كه ترس از یادم می‌رفت، دامنش را گرفتم، دامنش توی دستم كش می‌آمد و خودش از من دور می‌شد، فریاد خفه‌ای كشیدم و از خواب پریدم. تا لحظه‌ای نمی‌دانستم كجا هستم. هنوز گرمی شعله‌های آتش را روی گونه‌ام حس می‌كردم. بدنم می‌لرزید و قلبم چنان می‌تپید كه انگار می‌خواست از حلقم بیرون بیاید. كم‌كم می‌فهمیدم كه خواب دیده‌ام ولی قدرت حركت نداشتم. به یاد مادرم افتادم، برگشتم كه بغلش كنم، ترسم رفته بود و ناگهان دیدم كه مادرم پهلوی من نیست.

تا لحظه‌ای نتوانستم لحاف را از روی صورتم كنار بزنم، جرأت نداشتم به تاریكی اتاق نگاه كنم. حس كردم كه در رختخواب تازه‌ای خوابیده‌ام. كم‌كم سرم را از زیر لحاف بیرون آوردم. آن‌طرف اتاق مادرم و آن مرد خوابیده بودند. لحاف اطلس گل‌داری كه مال عروسی اول مادرم بود و من خیلی آن را دوست داشتم روی آن‌ها بود. مادرم سرش را روی دست آن مرد گذاشته و موهای افشان بورش روی بالش ریخته و نور ماه چند حلقه از آن‌ها را به رنگ آبی درآورده بود.

** 

تابستان مرا دوباره پیش مادربزرگ فرستادند. با اینكه كار بدی نمی‌كردم می‌فهمیدم كه مادرم را از دست می‌دهم. او مثل گذشته مهربانی می‌كرد اما من حس می‌كردم كه حق ندارم مثل گذشته با او باشم. ریختش عوض می‌شد هیكلش قلمبه شده بود، سنگین راه می‌رفت و آواز نمی‌خواند. گاهی كه قصه می‌گفت لحنش آن حوصله‌ی گذشته را نداشت. از قصه كم می‌كرد، سر و ته را به هم می‌رساند، من هم نگاهش نمی‌كردم، خودم را به خواب می‌زدم، به سختی بلند می‌شد، آهی می‌كشید، انگار خسته بود. وقتی مرا پیش مادربزرگ فرستادند خوشحال شدم

در خانه‌ی او می‌توانستم همان بازی‌ها و همبازی‌ها را پیدا كنم. بهتر از همه اینكه مثل گذشته باشم انگار اصلا" اتفاقی نیفتاده. تنها ناراحتی من بچه‌ی لوس و شیطان دایی‌ام بود. برای فرار از او بود كه تنها بازی می‌كردم. باغچه درست می‌كردم، راه‌آب می‌ساختم، با چوب جارو دور باغچه‌ام پرچین می‌زدم و در آن سبزی می‌كاشتم. بهتر از همه چیز، تماشای باغ بود. دوباره لاله‌های وحشی و بابونه می‌شكفت و درخت توت طویله ماری چتر زده بود و این دفعه زیر درخت عناب هم بره‌ی فرفری سیاهی جای بزغاله‌ی حنایی بسته بود كه مدام بع‌بع می‌كرد. می‌خواستم در حوض آب‌تنی كنم، مادربزرگ نمی‌گذاشت، به قول خودش ریشخندم می‌كرد، قصه می‌گفت، هر چه می‌توانست سر هم می‌كرد تا مرا بخواباند. كم‌كم خسته می‌شد و به خواب می‌رفت. وزوز مگس‌ها و سایه‌ی سفید پرده‌های چلوار لاجورد خورده كلافه‌ام می‌كرد. روی دیوار شمایل بزرگی بود كه دیدن صورت بی‌حال خوش آب و رنگش حوصله‌ام را تمام كرده بود. یك پرده‌ی كرب



نظرات() 


manicure
یکشنبه 20 فروردین 1396 17:09
Wow that was unusual. I just wrote an extremely long comment but after I clicked submit my comment
didn't appear. Grrrr... well I'm not writing all that over again. Anyways, just wanted to say wonderful
blog!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


نویسندگان:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox