تبلیغات
با این قلم چه چیزا می توان نوشت - تاریكی ... تاریكی
 

تاریكی ... تاریكی

نوشته شده توسط :رضا
چهارشنبه 1 تیر 1390-11:21

خب اولین پستم را در این وبلاگ با یه شعر شروع میكنم
شعری كه نمیدونم مال كیه!
حتی نمیدونم از سایت این شعر رو پیدا كردم یا كتاب ها!
اما مهم هم نیست

در این شب است که فریاد می زنم

خداوندا، خدای نجات من،

شبانگاه که نزد تو فریاد می زنم،

دعای من به ذرگاه تو برسد،

به ناله من گوش فرا ده

 

زیرا جانم پر از یاس شده است.

اینک پایی بر لب گور دارم،

به پایان راه رسیده ام.

 

جایم در میان مردگان است،

مثل کشته ای در گور خوابیده؛

آنانی که تو دیگر به یاد نمی اوری

آنانی که مطرود و از تو دورند.

 

مرا در عمق قبر گذارده ای،

در تاریکی ها، در اعماق نیستی و نابودی

 

خشم تو، مرا می فشرد،

امواج خود را بر من فرو ریخته ای؛

دوستان را از من دور می کنی، مرا در نظرشان منفور کرده ای

 

زندانی شده، خلاصی ندارم؛

چشمانم از رنج بسیار، تار شده است.

خداوندا پیوسته تو را می خوانم، دستهایم به سوی توست.

 

آیا برای مردگان اعجاز می کنی؟

چه کسی در گور، سخن از محبت تو می گوید

و در نیستی، از وفاداری تو؟

آیا معجزه های تو را در ظلمت می شناسند

و عدالت تو را در زمین فراموشی؟

 

اما من به سوی تو فریاد فریاد بر می اورم،

سحرگاهان، دعایم پیش روی تو می آید.

 

خداوندا، چرا مرا از خود می رانی؟

چرا روی خوذ را می پوشانی؟

بیچاره و از پا در آمده ام.

به مصیبت هایت تن در داده ام

و دیگر توانم نیست.

 

خشم تو بر من گذشته است

 خوف تو نابودم ساخته است

 

تمامی روز مثل اب مرا در بر می گیرد،

به سان گرداب مرا در خود فرو می کشد.

دوستانم و نزدیکانم را از من دور می کنی

و تنها همراه من، تاریکی است

تنها همراه من تاریکی، نا امیدی و یاس است،

تاریکی .... تاریکی





نظرات() 


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


نویسندگان:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox