تبلیغات
با این قلم چه چیزا می توان نوشت - غذا
 

غذا

نوشته شده توسط :امیر
سه شنبه 24 خرداد 1390-23:29



به در خیره شده بود، هنوز نمی توانست باور کند همه چی به همان سادگی به پایان رسیده باشد، مگر میشد، ان همه حرف، ان همه نقشه برای زندگی رویایی ، به همین راحتی نابود شود، چشمانش را بست، با خود گفت : مرد باش، باید خودتو کنترل کنی!
اما تسکینش هم حالش را به هم میزد!
اخرین سخنانی که شنیده بود در گوشش زنگ میزد : ما به درد هم نمی خورم.
مرد با خود می اندیشید که چگونه به خاطر یک انسان زندگیشرا تباه کرده بود، دلش می خواست اصلیتش را نشان دهد و همانند یک سگ شکاری به بیرون برود و هر انسانی را می بیند تکه تکه کند تا شاید قلب پاره شده اش را درمان کند، اما نمی توانست!
به حال خود افسوس می خورد که چگونه با زنی که می توانست غذایش باشد زندگی کرده بود و می خواست اینده اش را با او بسازد!
 اشک از چشمانش جاری شد، در بغضش فریادی خاموش فریاد میزد : چرا؟
چند کوچه انطرفتر زنی با چشان سرخ به مسیری که امده بود نگاه می کرد، دلش می خواست تمام اتفاقات یک کابوس بوده  باشد اما به خوبی می دانست همه چیز حقیقت محض است، زن با خودش زمزمه کرد : برای خودش بهتر بود، من نمی تونستم وقتی خونه است جلوی خودمو بگیرم! اهی کشید و به فکر فرو رفت و برای تسکین قبل شکسته اش برای لحظه ای  چشمانش را بست،ناگهان بوی مطبوع و شیرینی از کنارش رد شد، به سرعت چشم  گشود، زنی جوان به همراه کودکی به ارامیاز کنارش می گذشتند، رگ گردن کودک  و جریان گرم خون درونش باعث میشد زن احساس گرسنگی کند، چند وقت بود که به خاطر عشقش خونخود را نوشیده بود؟ چند وقت بود که سعی کرده بود مانند انسان ها زندگی کند ؟ نمی دانست فقط می دانست دیگر نمی تواند تحمل کند، زن در حالی که زیر چشمی به طعمه اش نگاه می کرد به دنبال مادر و کودک به راه افتاد.
*امیر*





نظرات() 


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


نویسندگان:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox