تبلیغات
با این قلم چه چیزا می توان نوشت - انتقام
 

انتقام

نوشته شده توسط :امیر
شنبه 23 مرداد 1389-00:54



قسمتی از داستان انتقام اولین نوشته ی من
پیش گفتار

با یك بلیط توی جیبش تنها بود جایی برای رفتن نداشت فقط می دانست باید بره چطور شد لو رفت؟
همه اش تقصیر خودش بود مثل تازه كارها رفتار كرده بود .
با اینكه حدود چهل و پنج سال داشت موهاش سفید شده بود با كت و شلوار مشكی و یك چمدان لباس تنها توی راه فرود گاه می خواست تاانجا كه می شود پیاده روی كنه .این اخرین كاری بود كه تو ایران انجام میداد ، اگه می تونست كفش های خود را درمیاورد تا با پاهای برهنه روی خاك كشوری كه تمام وجود از ان بود قدم بزند و با تمام وجود زمین را زیر پایش حس كند. ولی تحمل این كه مردم فكر كنند دیوانست براش سخت بود .
نه او دیوانه نبود او باهوش و حیله گر بود و تو تمام عمرش یك اشتباه كرده بود و ان هم باعث نابودش شده بود .
دلش نمی خواست برود ولی چاره ای نداشت به احتمال زیاد فردا صبح زود پلیس برای دستگر كردنش می امد تا حالا هم شانس باهاش بود كه او را نگرفته بودند .
می دانست روزهای سختی در پیش دارد و باید به پرسش های زیادی پاسخ دهد به كسانی كه او خود انها را به جایی رسانده و قدرت داده بود.
یك زمانی اسمش علی بود ولی الان بدون هویت باید از كشور می رفت با یك اسم جعلی كه معلوم نبود این اسم اصلا به كسی تعلق داشته یا نه .
با تلاش زیاد خودشو تا اینجا رسانده بود ، چه كارهایی كه انجام نداده تا كه به ایجا رسیده بود اما یك دفعه از پله ی طرقی سقوط كرد به جایی كه حتی فكرش را هم نمیكرد.
دلش می خواست گریه كنه بغض گلوشو گرفته بود اما مثل همیشه جلوی خودشو می گرفت به گریه نیفته ، خیلی دلش گرفته بود دلش می خواست بره روستاشو با اون همه خاطرات تلخ و شیرین ببینه اگه یكم وقت داشت می رفت اما وقتم نداشت .
هوا تارك بود توی خیابان راه می رفت مردم با عجله از كنارش رد می شدند اون یاد روزهایی افتاد كه مثل اونا جایی داشت وبا سرعت می رفت خونه اما دیگه هیچ جا نبود بره با اینكه ثروت زیادی داشت اما چطور می توانست اینجا بمونه ، اوایل پیش خودش فكر می كرد همه چیز موقتی است اما حالا فهمیده بود اونو انداخته بودن دور ازش تقاضای استعفا كرده بودن بعد اون همه خدمت تو تنهایی ولش كرده بودند و حالا با بی شرمی تمام مداركی كه برضد اون بود تحول مقامات داده بودن ،ارزو داشت فقط یكروز فرصت داشته باشه تا همه اون نامرد ها رو یكی یكی با خانواده هاشون ازبین ببره و فرصتش تمام شده بود. او اهسته و لنگان كه لنگیدنش هم هدیه ای از دوران كودكیش بود راه میرفت ، ناگهان یاد گذشته افتاد وقتی بچه بود. ....









نظرات() 


What is distraction osteogenesis?
دوشنبه 30 مرداد 1396 12:20
Excellent pieces. Keep posting such kind of info on your page.
Im really impressed by your site.
Hello there, You have performed a great job.
I'll certainly digg it and personally recommend to
my friends. I'm confident they will be benefited from this site.
pauletteporten.weebly.com
یکشنبه 15 مرداد 1396 17:11
Hey I know this is off topic but I was wondering if
you knew of any widgets I could add to my blog that automatically tweet my newest twitter updates.
I've been looking for a plug-in like this for quite some time and was
hoping maybe you would have some experience with something like this.

Please let me know if you run into anything.

I truly enjoy reading your blog and I look forward to your new updates.
Foot Pain
یکشنبه 8 مرداد 1396 10:07
I'd like to find out more? I'd care to find out more details.
BHW
دوشنبه 28 فروردین 1396 02:38
Having read this I believed it was really enlightening.

I appreciate you spending some time and energy to put this informative
article together. I once again find myself personally spending way too much
time both reading and posting comments. But so what, it was still worthwhile!
manicure
یکشنبه 20 فروردین 1396 15:20
Thank you for some other informative website.
The place else may just I am getting that kind of information written in such a perfect
approach? I've a mission that I'm simply now operating on, and I have been on the glance out for
such info.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


نویسندگان:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox