|
۞ قلم معجزه خداست۞
ریز نمرات کارنامه دولت دهممسعود زریبافان، معاون رئیس جمهور و رئیس بنیاد شهید به عملکرد دولت نمره بیست داده است. پیشتر هم حیدر مصلحی، وزیر اطلاعات در اولین روز هفته دولت به عملکرد دولت نمره بیست داده بود. پس از انتشار این دو نمره سئوالات زیادی در اذهان شکل گرفت و بسیاری از مردم خواستار انتشار ریز نمرات دولت شدند. لذا کارنامه دولت دهم با تفکیک نمرات تقدیم میشود:
ولی برای عــده ای چه خــوب شد نیــــــامـدی
![]() در اضطراب چه شبها که صبح شان گم شد چـه روزهـا کــــه گـرفـتـــــار روز هـفــــتـم شد چه قدر هفته پر از شنبه شد، به جمعه رسید و جـمـعــــه روز تـفــــرّج بـــــرای مـــــردم شـد! چه قــدر شنبـه و یـک شنبـه و دوشنـبه رسید ولی همـیشه و هـر هـفـتـه جـمـعـه هـا گم شد چه هفتهها که رسید و چه هفتهها که گذشت شمـارشی کــه خلاصـه بـه چـنـد و چـنـدم شد و هـفـتـهای که فـقـط ریـشه در گذشتن داشت بـرای شعـله کـشیـدن بـه خـویـش هـیـزم شد نـه شنـبـه و نـه بـه جـمـعـه، نـه هیـچ روز دگر در انتــظار تـو قـلـبـی پـــر از تـلاطـــــم شد !؟ کـــدام جــمـعـه مـــوعـــود میزنـی لـبـخـنـد بـه این جـهـان کـه پـر از قـحطی تبسم شد؟ بــرای آمــدنـت جـــمــعــهای مـعـــیــن کـــن کـه هـفتـهها همـهشـان خـالی از تـرنـم شد چه جمعه ها که یک به یک غروب شــد نیامدی چه بغــضها که در گلــــو رسوب شد نیامــــــدی خـلـیـل آتـشـین سخن تبــر به دوش بت شـکن خدای ما دوبــــاره ســــنگ و چوب شد نیامــدی برای مـا که خسـته ایــم و دل شکســته ایم نه ولی برای عــده ای چه خــوب شد نیــــــامـدی تمـام طـول هـفـته را در انتـــــظار جمــــــــعه ام دوباره صبح ظــهر نه غـــروب شـــــد نیامــــــدی
نوع مطلب :دست نوشته ها
خطر یک کنجکاوی
این داستان از یک از دوستانم هست که تازه شروع کرده واسه همین میزارمش اینجا امروز
باید بلاخره میفهمید پسرک کجا میره ! هر شب ساعت 12 از پنجره اتاقش میدید
که پسرک لاغر و رنگ پریده همسایه از پنجره اتاقش روی شاخه درخت کنار پنجره
میپرید و با سرعت از درخت پایین میپرید و میرفت. دیگه کنجکاوی داشت بهش
فشار میاورد باید میفهمید! لباس پوشیده ، منتظر بود . پسرک 13 ساله همسایه مثل هر شب از درخت پایین پرید و دوید یعنی این همه عجله برای چی بود؟ سریع
خودش رو به در رسوند و پرید بیرون و به دنبال پسرک رفت. پسرک به سمت پارک
دوید ولی بعد پارک و پشت سر گذاشت و از فضای شهری دور شد کم کم نور شهر
ناپدید شد 1 ساعتی بود میدوید خسته شده بود اینهمه سختی برای یه کنجکاوی
بچه گانه! الان باید تو تخت گرمش خوابیده بود و به رادیو گوش میداد. هوا
خیلی تاریک شده بود. ناگهان سرعت پسرک کم شد. یه خونه مخروبه بود. کمکم
داشت میترسید این موقع شب تو این بیابان و این خونه مخروبه ! پسرک اینجا
چکار داشت! کمی
منتظر موند. تردید داشت با کنجکاوی میجنگید اما کنجکاوی قویتر بود. جلوتر
رفت و از جایی که زمانی پنجره بود به داخل نگاه کرد دو چشم براق در کنار
پسر بود. پسر شمعی روشن کرد آستینش را بالا زد و به جایی که بارها بریده
شده بود تیغی کشید، خون روان شد جونور عجیبی جلو آمد و خون پسرک رو با ولع
نوشید آرش با وحشت به این صحنه نگاه میکرد باور کردنی نبود. جونور چشمهایی
درشت و مشکی براقی داشت بدون سفیده چشم و بدنی سفید و بی روح با گوشهایی
بلند که به نظر بزرگتر از کله اش میامد، حتما جونور شنوایی قوی داره! صدای
خش خشی شنید. متوجه شد پسرک و جانور در جایی که چند لحظه پیش بودند،
نیستن. آدرنالین تمام مغزش رو تسخیر کرد به سمت صدا برگشت پسرک روبرویش
ایستاده بود و نگاه بیروحش را به او دوخته بود ولی انگار آنجا نبود. جانور
از تاریکی بیرون آمد. قدش 50 سانت نمیشد و دندانهای نیش بلندش چون چشمان
سیاهش برق میزد. خرخری کرد. پسرک انگار زبانش را فهمیده باشد به سمتش خیز
برداشت. سوزشی در کتفش حس کرد. از ترس تمام وجودش فلج شده بود. بوی خون در
مغزش پیچید. نباید تسلیم میشد با دست محکم بر گلوی پسر کوبید و پسر به خرخر
افتاد و به گوشه ای پرت شد. جانور که بوی خون مستش کرده بود به سمتش پرید و
دندانهای نیشش را در زخم کتفش فرو کرد. جریان خون شدیدتر شد. با سوزشی
جانکاه به خود پیچید. احساس کرد بدنش بیحس میشود. حتما زهر وارد بدنش شده.
باید قبل از فلج شدن از شر این جانور خلاص میشد. با خیزی خود را به پسر
رساند و چاقو را از دستش درآورد و با تمام قدرت به سمت جانور حمله کرد. اما
جانور خیلی سریعتر از او بود. جایی در تاریکی مخفی شد. انگار منتظر بود
زهر اثر کند. سرش گیج میرفت و پاهایش سست بود. یعنی چقدر دیگه میتوانست
تحمل کند. مغزش درخشید خود را برروی زمین انداخت و کاملا بیحرکت ماند. حتی
پلک نمیزد. احساس کرد جانور آرام به او نزدیک میشود. بوی نفس گندیده جانور
را حس کرد. دیگر طاقت نداشت، اما هنوز زود بود.
جانور با احتیاط نزدیک شد. وقتی از فلج شدن قربانیش مطمئن شد، برروی سینه
قربانی نشست. از گوشه چشم جانور را میپایید. چشمان جانور از رنگ سیاه به
قرمز برگشت. احساس کرد نوری در اطراف جانور میدرخشد. جانور دستانش را بالا
برد و خرخری کر کننده سکوت شب را شکافت. بنظرش جانور سنگینتر شد. حالا وقتش
بود، قبل از اینکه اتفاقی غیر قابل پیشبینی بیافتد باید دست بکار میشد. با
شدت خنجر را به سمت جایی از جانور که معمولا باید قلب باشد فرو کرد. اما
هیچ اتفاقی نیافتاد. انگار واقعا بیحس شده بود. دستش تکان نمیخورد.
نور درخشانتر شده بود. پسرک را دید که با چشمان اشکبار و غمگین به او خیره
شده بود. به سمتش رفت روبرویش ایستاد. پسرک نگاهی به او کرد و بعد با دست
به سمتی که آمده بود اشاره کرد. پیکر آرش بر روی زمین افتاده بود. جانور
هنوز برروی سینه اش نشسته بود. چه اتفاقی افتاده! باورش نمیشد. یعنی او
مرده بود. پسرک با صدای محزونی نجوا کرد. هنوز نمردی! اون تا بدنیا اومدن
فرزندش احتیاج به خون و روح تازه داره! اون از هر دوشون تغذیه میکنه. منم
تو دامش افتادم و روحم رو تسخیر کرد. دیگه چیزی ازم نمونده! اون به قربانی
جدید نیاز داره! ذهنش کار نمیکرد. اینقدر سریع اتفاق افتاده بود که یادش
رفت مغزش را با خود بیاورد! با این تصور کمی لبخند در روحش جریان پیدا کرد.
ناگهان احساس کرد قدرت عجیبی در روحش دمیده شد. به چهره محزون روح پسرک
نگاه کرد. فکرش دوباره روشن شد. درسه این شادی بود که این انرژی رو در او
پدید آورده بود. راهش همینه! باید روحش را قوی میکرد تا شاید بتواند با
قدرت اراده روح جسم اسیرش را آزاد کند. با تمام وجود امیدوار شد که
میتواند! با
سرعت به سمت موجود حرکت کرد و ضربه ای به او زد. موجود خرخری کرد و نورهای
اطرافش محو شد با تمام وجود بر دست جسمش ضربه زد و دست حرکت کرد. درسته
فرضیه جواب داد! بار دیگر با تمام قدرت اراده روحش از اعماق وجود، دست
خنجردار را گرفت و بر پیکر موجود که هنوز گیج بود زد. ضربه خنجر درست در
جایی که باید قلب باشد نشست! جانور خرخری جیغ مانند کشید و از روی جسم آرش
بلند شد. چند قدم رفت و برزمین افتاد. روح آرش نیرویی کشنده را از سوی جسمش
حس کرد. خود را رها کرد و چشمانش را بست. همه جا سفید و نورانی بود.
ناگهان همه جا سیاه شد. ستاره ها بالای سرش سوسو میزدندو صدای جیرجیرکی
بهمراه جغدی محزون سمفونی شب را مینواخت.
باورش نمیشد زنده است. نوازش نسیم شبانگاهی را روی پوستش احساس کرد. آرام
بلند شد. شانه اش تیری کشید و سرش گیج رفت. دست کم زنده بود. به جسم بیجان
پسرک نگاه کرد. میدانست جایی همین اطراف دارد او را نگاه میکند. کاری از
دستش بر نمی آمد جز اینکه جسمش را به خانواده اش بسپارد تا بخاک تقدیمش
کنند. عذابی در جانش نفوذ کرده بود. آیا در مرگ پسر مقصر بود ؟ روح ملتهبش
میجنگید و توجیه میکرد و هر بار میگفت تو مقصری! برای یک کنجکاوی احمقانه
پسرک و شاید خودت را قربانی کردی! اما منطق گوشه ای آرام دلداریش میداد که
پسرک انتخابش را کرده بود. تسلیم شدن در برابر مرگ چه او بود یا نبود! پیکر
پسرک را برداشت و برای آخرین بار به موجود نگاه کرد او چه بود؟ هر چه بود
حالا آرام و حقیر مینمود! مرگ شیاطین را هم تحقیر میکند! براه خانه افتاد و
در تاریکی شب ناپدید شد.
نوع مطلب :داستانک
چند اشتباه شیرین! دوباره سلام
نوع مطلب :داستانک
2سلام 2 چه معنی داره؟ عدده؟ اره درسته عدده ولی فقط در ریاضیات ازش استفاده نمیشه! جدیداً مردم محترم شدن وقتی یکی داره حرف میزنه به جای کلمه بی ادبانه هوی میگن 2!!! اره مردم با کلاس شدن ولی هنوز طبع خود محور و غرورشون پابرجاست! اره با کلاس شدن ولی هنوز تحمل شنیدن حرف دیگران را ندارند! اگه شما پنج شنبه جهت اطلاع 20:30 را دیده باشید منظورم را متوجه میشید، نه اشتباه نکنید اخبار ساعت 10 نه، اون سانسور شده بود!
نوع مطلب :دست نوشته ها
تاریكی ... تاریكیخب اولین پستم را در این وبلاگ با یه شعر شروع میكنم شعری كه نمیدونم مال كیه! حتی نمیدونم از سایت این شعر رو پیدا كردم یا كتاب ها! اما مهم هم نیست ![]() در این شب است که
فریاد می زنم خداوندا، خدای نجات
من، شبانگاه که نزد تو
فریاد می زنم، دعای من به ذرگاه تو
برسد، به ناله من گوش فرا
ده زیرا جانم پر از یاس
شده است. اینک پایی بر لب گور
دارم، به پایان راه رسیده
ام. جایم در میان مردگان
است، مثل کشته ای در گور
خوابیده؛ آنانی که تو دیگر به
یاد نمی اوری آنانی که مطرود و از
تو دورند. مرا در عمق قبر
گذارده ای، در تاریکی ها، در
اعماق نیستی و نابودی خشم تو، مرا می
فشرد، امواج خود را بر من
فرو ریخته ای؛ دوستان را از من دور
می کنی، مرا در نظرشان منفور کرده ای زندانی شده، خلاصی
ندارم؛ چشمانم از رنج
بسیار، تار شده است. خداوندا پیوسته تو
را می خوانم، دستهایم به سوی توست. آیا برای مردگان
اعجاز می کنی؟ چه کسی در گور، سخن
از محبت تو می گوید و در نیستی، از
وفاداری تو؟ آیا معجزه های تو را
در ظلمت می شناسند و عدالت تو را در
زمین فراموشی؟ اما من به سوی تو
فریاد فریاد بر می اورم، سحرگاهان، دعایم پیش
روی تو می آید. خداوندا، چرا مرا از
خود می رانی؟ چرا روی خوذ را می
پوشانی؟ بیچاره و از پا در
آمده ام. به مصیبت هایت تن در
داده ام و دیگر توانم نیست. خشم تو بر من گذشته
است خوف تو نابودم ساخته است تمامی روز مثل اب
مرا در بر می گیرد، به سان گرداب مرا در
خود فرو می کشد. دوستانم و نزدیکانم
را از من دور می کنی و تنها همراه من،
تاریکی است تنها همراه من
تاریکی، نا امیدی و یاس است، تاریکی .... تاریکی طنز / بدحجابهای سیاسی
برخی معتقدند که بدحجابها غرضهای سیاسی دارند. در چند سال اخیر بارها در خبرها با جملاتی با همین فحوا برخورد داشتهام. حتی گاه کسانی مدعی شدهاند که برخی از بدحجابها از جریانهای برانداز پول دریافت میکنند. موقعیت اول موقعیت دوم (1) (2) (3) (4) --- نویسنده این متن شهرام شکیباست .
نوع مطلب :دست نوشته ها
حشاشین(قسمت دو)
مورخان هفتم ژوئیه (۱۶ تیرماه) در سال ۱۰۷۱ میلادی (۴۵۰ خورشیدی) را روزی می دانند که حسن صباح کار دیوانی [امور اداری] در دستگاه حکومت سلجوقیان را رها کرد تا راه مبارزه در پیش گیرد. این اقدام یک سال پیش از کشته شدن آلب ارسلان، شاه سلجوقی، و به حکومت رسیدن پسرش ملکشاه و جنگ ملکشاه با عموی خود «قاورد» حاکم کرمان بر سر قدرت انجام گرفت. حسن از دربار سلجوقی به «ری» زادگاه خود رفت و به تفکر درباره آینده نشست. حسن صباح که ۹۰ سال عمر کرد و چهارشنبه بیست و سوم ماه مه سال ۱۱۳۴ میلادی درگذشت مردی تحصیلکرده و هوشمند بود که تا ۳۵ سالگی کار دولتی داشت و یک مدیر ماهر و فردی سازمان دهنده بود. وی در این سن به سوریه و مصر سفر کرد. در آن زمان، فاطمیه در مصر حکومت داشتند. شیعه هفت امامی که در آنجا رواج داشت در همان ایام به فرقه های مختلف از جمله «دروزی» منشعب شده بود و حسن صباح راه اسمعیلیه (به نوشته مورخان اروپایی Ismailism) را در پیش گرفت و به ایران بازگشت تا در اینجا، مردم را به گرایش به آن دعوت کند. وی پس از بازگشت به میهن, از اصفهان آغاز کرد سپس به یزد , کرمان و آنگاه به تبرستان (مازندران )و از آنجا به ری و قزوین رفت. این سفرهای داخلی به او آموخت که باید روش کاملا تازه ای در پیش گیرد. [درست مشابه آن چه که در جهان امروز - دهه آخر قرن ۲۰ و دهه اول قرن ۲۱ - جریان دارد] به علت زیاد بودن متن بقیه در ادامه میزارم. در ادامه مطلب می توانید مقالات تکمیلی در مورد حشاشین و همچنین اسامی کتاب ها و فبلم ها و بازی های ساخته شده در این مورد را مطالعه کنید .
نوع مطلب :دست نوشته ها
The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||