تبلیغات
با این قلم چه چیزا می توان نوشت

با این قلم چه چیزا می توان نوشت

۞ هر انچه می شود می توان نوشت ۞

سلا م
این اولین داستانیه كه نوشتم! بعدیشو بعداً میزارم





نوشته شده در شنبه 23 مرداد 1389 ساعت 12:54 ق.ظ توسط امیر حسین نظرات | |

سلام بر همگی

امیدوارم نماز و روزه ها تون مقبول درگاه حق باشه.

خب برای شروع کار دوباره امروز یک داستان به اسم 360 روز رو می ذارم.

دانلود 11 فصل اول

موفق و پیروز باشید 



نوشته شده در جمعه 22 مرداد 1389 ساعت 10:09 ب.ظ توسط علی نظرات | |
سلام
وبلاگ قلم مهر دوباره شروع به كار كرد اما اینبار با موضوعات فرهنگی !
وبلاگ پاك سازی شد،‌یعنی هرچی پست عكس، دانلود فیلم و اهنگ و اخبار بود پاك شد تا شروعی نوع و تولدی جدید داشته باشه!
این همون وبلاگه كه سال 84 زدم، سال تیر 86 با سوختن یكی از سرور های میهن بلوگ از بین رفت و بعد باز سازی شد!
قراره من و چندتا از دوستان نویسنده داستانهای خودمون را اینجا بزاریم و گاهی داستان كوتاه هم بنویسیم!

داستان های فانتزی ، درارم و ...!

پس منتظر باشین


نوشته شده در جمعه 22 مرداد 1389 ساعت 03:01 ب.ظ توسط امیر حسین نظرات | |




علی فرهادپور:
به راستی كیستند این اهل حشیش؟ این حشاشین (Assassins). افسانه‌های بسیاری درباره اسماعیلیان هست و شایع‌كننده آنها نخست معاندان و مخالفان مذهبی آنها در میان مسلمانان بوده‌اند و سپس با شاخ و برگ بیشتر، جنگجویان صلیبی و وقایع‌نگاران مسیحی آنها را به غرب آورده‌اند. این عمدتا از طریق نوشته‌های آنان بود كه واژه «اساسین» (حشاشین، آدمكشان) وارد زبان‌های اروپایی شد و به‌عنوان مترادفی برای قاتلان حرفه‌ای و سیاسی انتشار عام پیدا كرد. اهریمنی شناختن «فرقه‌های حشاشین» از آن پس، و پذیرفتن بی‌چون و چرای چنان داستان‌ها و افسانه‌هایی تا به امروز، یكی از پدیده‌های شگفت‌انگیز ادبی است. حتی واژه‌نامه معتبر آكسفورد (1989) همان اشتقاق نادرست را برای واژه assassins به كار برده، یعنی «كسی كه معتاد به خوردن حشیش است؛ واژه حشاشین در عربی برای پیروان فرقه اسماعیلی به كار می‌رود كه خویشتن را با كشیدن حشیش یا شاهدانه، هنگامی كه آماده فرستاده شدن برای كشتن پادشاهی و یا یك رجل سیاسی بودند، سرمست می‌ساختند.» لحن این تعریف صرف‌نظر از اشتباه تاریخی آن، از آن جهت جالب است كه نشان می‌دهد ما چگونه هنوز تحت تاثیر افسانه‌های گذشته هستیم. به‌ویژه در زیرنویس انگلیسی بسیاری از فیلم‌ها، Assassins به معنی تروریست‌ها به كار می‌رود، درباره طالبان، عرب‌ها، فلسطینی‌ها و... بیسشتر دنیای مغرب‌زمین نخستین‌بار در نتیجه انتشار كتاب «توصیف جهان» ماركوپولو با حشاشین آشنا شدند. این كتاب كه بعدها به نام «سفرنامه ماركوپولو» شهرت یافت، در آن روزگار از «پرفروش‌ترین» كتاب‌ها شد و موجب پدید آمدن موجی از سفرنامه‌نویسی گشت. تا مدت‌های مدید، جهان؛ سفرنامه ماركوپولو را به‌عنوان كتابی مستند و موفق می‌شناخت تا اینكه یكی از جدیدترین پژوهندگان به نام فرانسس وود در كتاب جذاب و دلنشین خود به نام «آیا ماركوپولو به چین رفت؟» درباره ماركوپولو و صحت انتساب كتاب به او شك بسیار كرد و به این نتیجه رسید كه كتاب ماركوپولو به احتمال قوی حاصل تخیلات و خیالپردازی‌های جاندار ماركوپولو و روستیجلو (بازنویسی‌كننده و مولف كتاب ماركوپولو) بوده است.
به هر حال، توصیف ماركوپولو از «استاد بزرگ آدمكشان (حشاشین)» و قلعه معظم او در الموت و «باغ بهشت» معروف او یكی از پردرنگ‌ترین اسطوره‌های شرقی است كه از اروپای سده‌های میانه به ما رسیده است. داستان چنین می‌گوید كه «استاد بزرگ» (حسن صباح) در قلعه دوردست تسخیرناپذیری زندگی می‌كرد و در آنجا توطئه می‌چید كه جهان اسلام را تسخیر كند؛ در پی این رویا فداییان متعصب را می‌فرستاد تا دشمنانش را از پای درآورند. داستان اینگونه ادامه می‌یابد كه این فداییان پیش از آنكه ماموریت مرگبار خود را بیاغازند، نخست، به آنها شرابی آمیخته به حشیش به دست دوشیزگانی زیبا، در باغی مسحوركننده می‌خوراندند تا طعم لذاتی را كه در بهشت بعد از مرگ انتظار آنها را می‌كشند، بچشانند. نخستین كتابی كه سراسر به بررسی اسماعیلیان پرداخته بود در آلمان به قلم یك سیاستمدار و محقق اتریشی به نام یوزف فن هامرـ پورگشتال، در سال 1818 نوشته شد. او به علت دشمنی با اسماعیلیان، عنان قلم را به دست احساسات سپرد. او بدون هیچ پرسشی همه افسانه‌های شایع را درباره اسماعیلیان پذیرفت و در واقع روایتی از خویش درباره نیات پلید حسن صباح و گروه آدمكشان حشیشی او برای از میان بردن اسلام از داخل پرداخت. آثار ایوانف در سال‌های پس از 1930 م. دید سنتی شرق‌شناسان را نسبت به اسماعیلیه تغییری داد. سپس در سال 1955 م. مارشال جی. اس.ها جسن (استاد دانشگاه شیكاگو) بررسی محققانه و جامعی درباره اسماعیلیان دوره الموت نوشت. كتاب او به نام «فرقه اسماعیلیه» تا امروز یك كتاب مرجع استاندارد درباره این موضوع باقی‌مانده است. وی به هیچ روی در كار خود با افسانه‌های گوناگون و روایات تحریف‌شده مورخان اهل سنت و وقایع‌نامه‌نویسان صلیبی از در مصالحه درنیامد. او توانست هرجا كه ممكن بود به منابع و مآخذ اصلی خود اسماعیلیان به فارسی و عربی مراجعه كند. البته افسانه‌های حشاشین (و شاید هر افسانه دیگر) ریشه در «ترس، دشمنی، جهل و خیالپردازی» داشتند اما حیرت‌انگیز این است كه هنوز به آنها نیمه باوری هست و به‌عنوان واقعیت از سوی آ‌نان كه شعار واقعیت‌نمایی را می‌دهند ترویج می‌شود، چنانكه نوشته‌های بعد از حادثه 11 سپتامبر درباره ریشه‌های تروریسم سیاسی نشان می‌دهد هنوز راه بس درازی در پیش است كه ته‌مانده قرن‌ها اسطوره و افسانه سرانجام از میان برود. نویسنده كتاب (پیتر ویلی)، خود می‌گوید: «اسماعیلیان مردمانی بودند با هوشی خارق‌العاده، عزمی استثنایی، علمی پیشرفته درباره معماری نظامی، سازماندهی و فن پشتیبانی و تداركات و نیز كشاورزانی فوق‌العاده موفق و مهندسان آبی زبردست در منطقه‌های نسبتا كوهستانی و خشك. جنبه معنوی، عقلی و فرهنگی حیات اسماعیلیه ملاطی بود كه آنها را به‌عنوان یك جامعه منسجم و پویا، و سرفراز از موفقیت‌هایشان، به‌یكدیگر پیوند می‌داد. تصویری كه در نهایت كار به دست می‌آید درست نقطه مقابل حشاشین و آدمكشان در تخیل‌های عامیانه است.» (ص 12) غرض اصلی این كتاب تا حد امكان توصیف هرچه كامل‌تر از قلعه‌ها و دژهای اسماعیلیان در ایران و سوریه است. شبكه این قلعه‌ها كه تعدادشان از مرز 250 قلعه می‌گذرد- بعضی بزرگ و مهابت‌انگیز چون ارگ‌ها، و برخی كوچك چون پایگاه‌های مراقبت و پاسبانی- نقشی حیاتی در حفظ و حراست از اسماعیلیان در برابر معاندان و مخالفان دینی و سیاسی آنها داشتند. همچنین پناهگاه و مأمنی برای مردمان روستاهای اطراف در زمان حمله دشمن، و نیز كمك به دانشمندان و محققانی بود كه با داشتن معتقدات مختلف برای ادامه مطالعات و تحقیقات خود و برخورداری از حمایت اسماعیلیان به این قلعه‌‌ها پناه می‌آوردند. نویسنده در مقدمه كتاب كوشیده است كه اسماعیلیان را درون بافت تاریخیشان در سنت اسلامی مورد بررسی قرار دهد. در بخش اول تا حدی اوضاع و احوال پیچیده‌ای كه با عروج و افول قدرت اسماعیلیان همراه بود توصیف می‌شود. این توصیف، زمینه‌ای است برای بررسی متمركزتر و منطقه‌ای‌تر قلعه‌های اسماعیلی در بخش دوم كتاب.
اینك به‌طور خلاصه و با ذكر شماره صفحات، به نكات جالب، جدید یا از نظر علمی، ارزشمندی كه در این كتاب دیده‌ام اشاره می‌كنم.
«امام جعفر صادق(ع)، چند سالی پیش از وفاتش پسر ارشد خود اسماعیل را به جانشینی خود تعیین كرده بود. به نظر می‌آید كه اسماعیل شخصا پیروان فدایی بسیاری به‌دست آورده بود، اما بنابر بعضی منابع وی هنگام مرگ پدرش ناپدید شد. عده‌ای دیگر مدعی‌اند كه وی پیش از پدرش درگذشت و گروه دیگر برآنند كه وی برای مصون ماندن از دستگیر شدن به دست ماموران عباسی اختفا گزید. چون هیچ‌كس نمی‌توانست یقین داشته باشد كه امام جعفر صادق یكی دیگر از سه پسرش را به جانشینی تعیین كرده بوده است یا نه، شك میان پیروانش افتاد.»
ص 27 «بزرگ‌ترین و مهم‌ترین شاخه اسماعیلیان در امروز، اسماعیلیه نزاری است كه یك جامعه مرفه و توانگر و از لحاظ فرهنگی متنوع هستند. رهبر و پیشوای آنان، چهل و نهمین امام، پرنس كریم آقاخان چهارم است.»
ص 33 «سیاست روشندلانه فاطمیان و رونق و رفاهی كه آنان به مصر آوردند قاهره را به یكی از مراكز بزرگ هنری و فكری دنیای اسلام مبدل ساخت. خلفای فاطمی در حمایت از علم و دانش گشاده‌دست بودند و مدرسه‌ها، دانشگاه‌ها و كتابخانه‌ها برای عامه مرم بنیان گذاشتند. همچنین خلفای فاطمی در قصرهای خود و كتابخانه‌هایی محتوی صدها هزار كتاب داشتند. متفكران اسماعیلی دوره فاطمی به خوبی با آثار فلسفی و سنت‌های علمی یونانی آشنایی داشتند. دانشمندان از سراسر جهان اسلامی به سوی قاهره كشیده می‌شدند و در نتیجه، علوم طبیعی، پزشكی و نجوم، رونق و شكوفایی یافت، همچنانكه معماری، شعر و فلسفه رونق گرفت.»
ص 33 «ناصرخسرو با دیدن تجمل و ترقی پایتخت فاطمیان (قاهره) چنین نوشته است: «و آنجا مال‌ها دیدم كه اگر گویم مردم عجم را آن قبول نیفتد... امنیت اهل مصر بدان حد بود كه دكان‌ها را در نبستندی الا دامی بر وی كشیدندی و كس نیارستی به چیزی دست بردن.»
ص 34 «افتخار تاسیس نخستین دانشگاه جهان را در قاهره به فاطمیان نسبت داده‌اند.
(970م./360هـ.)... درهای دانشگاه به روی همه از جمله زنان باز بود كه برای آنان جلسات درسی خاصی تشكیل می‌شد... احتمال بسیار می‌رود كه خود حسن صباح، بعضی از تعالیم پیشرفته و عالی این نهاد علمی را دیده باشد.»
ص 35 «داعیانی با مرتبه‌ها و مسوولیت‌های مختلف در بخش‌هایی از امپراتوری فاطمی یا در سرزمین‌های دیگر كه كار دعوت در حال پیشرفت بود، گماشته می‌شدند (این داعیان مسوولیت تبلیغ دین را برعهده داشتند). در تعلیم و تربیت داعیان اسماعیلی دقت زیادی به كار می‌رفت. آنها باید معلوماتی تقریبا دایره‌المعارف‌گونه از همه موضوعات مانند منطق، الاهیات (كلام)، فلسفه، تاریخ و جغرافی داشته باشند. همچنین باید در بحث و استدلال ماهر باشند... داعی باید همه صفات و سجایایی را كه صاحبان حرفه‌ها و پیشه‌ها جدا جدا دارند یكجا داشته باشد.» (مرا به یاد عیاران می‌اندازد كه همه نوع شغلی را بلد بودند تا به موقع استفاده كنند. نك: كیا، خجسته، قهرمانان بادپا)
در فصل 2 كتاب، به زندگی و شخصیت حسن صباح پرداخته می‌شود و اینكه تا چه اندازه از شم سیاسی پرورده‌ای برخوردار بوده است.
در فصل 3 كتاب از راشدالدین سنان (داعی الموتی) و اسماعیلیان شام (سوریه) سخن می‌رود.
درفصل 4، سازمان‌ و سجایای دولت اسماعیلی معرفی و بر شمرده می‌شود.
ص 83 «محل‌های زندگی حسن صباح و مردانش كوچك، زاهدانه و بی‌پیرایه بود. خوراكشان ساده و نوشیدن شراب بر افراد پادگان قدغن بود. چشم‌نوازترین ساختمان‌ها احتمالا مسجد و كتابخانه بودند. اگر زن‌هایی در قلعه بودند تعدادشان معدود بود...»
ص 94 كشتن به عنوان روشی در جنگ
سرباز و نظریه‌پرداز نظامی اهل پروس، كارل فون كلاوزویتس (فت 1831) در كتاب خود درباره جنگ (Vom kreige) می‌نویسد: «جنگ، ادامه سیاست در آمیزش با وسائل دیگر است.» حسن صباح احتمالا با این نظریه موافق می‌بوده است. هدف‌های او دو تا بود:‌ 1ـ دفاع از جامعه خود در مقابل قتل و غارت‌های سلجوقیان منفور؛ 2ـ پیش بردن دعوت اسماعیلی در اسلام. با آنكه حسن توانایی فراوانی برای دفاع از دولتی كه بنیان گذاشته بود داشت، اما منابع انسانی و مادی زیادی در اختیار نداشت كه با قدرت نظامی كامل علیه سلجوقیان بجنگد. بنابراین می‌بایست وسیله و طریق دیگر بجوید... ما یقین نداریم كه مسبب قتل نظام‌الملك چه كسی بوده است، اما قتل او مسلما از فشار حملات سلجوقیان به قلعه‌های الموت به مقدار زیادی كاست. بعضی وقت‌ها صرف ترس از كشته شدن باعث ضعف روحیه دشمن می‌شد و او را از تهاجم باز می‌داشت... مهارتی كه فدایی اسماعیلی بی‌آنكه كوچك‌ترین سوءظنی را برانگیزد به شخصی كه قربانی مورد نظر او بود نزدیك می‌شد اعصاب دشمنان را خرد می‌كرد. از مواردی خبر داریم كه مردان و رجال بزرگی، صبح كه از خواب برخاسته‌اند خنجری را یافته‌اند كه تا دسته در بالین آنها فرو رفته است با اخطاری كه دست از دشمنی خود با اسماعیلیان بردارند یا آماده مرگ شوند. در نتیجه، بسیاری از امیران سلجوقی، شاهان و شاهزادگان صلیبی و دیگر رجال برجسته از بیم‌جان، زره در زیر جامه‌های معمولی خود می‌پوشیدند.»
ص 95 «البته آدمكشی به عنوان یك سلاح از سپیده‌دم تاریخ وجود داشته است و اختراع اسماعیلیان نیست.» آدم یاد شعر فریدون مشیری می‌افتد: «از همان روزی كه دست حضرت قابیل، گشت آلوده به خون حضرت هابیل، آدمیت مرد، آدم زنده بود. از همان روزی‌كه یوسف را برادرها به چاه انداختند، از همان روزی كه با شلاق و خون دیوار چین را ساختند، آدمیت مرد، آدم زنده بود.»
ص 95 «اسماعیلیان امیدوار نبودند كه دشمن بسیار نیرومندتر از خود را در جنگ شكست دهند، از این رو از مقابله و رودررویی مسلحانه پرهیز می‌كردند و در هنگام محاصره ترجیح می‌دادند كه از راه معامله و مصالحه و مذاكره به سازش برسند.
به گفته هاجسن آنها وقتی كه همه راه‌های مقاومت را آزموده و به نتیجه نرسیده بودند از قتل به عنوان «سلاح ناچاری» استفاده می‌كردند... هرگاه بزرگی به قتل می‌رسید به ناچار گناه قتل به گردن اسماعیلیان می‌افتاد. هاجسن بی‌پایه بودن بیشتر این اخبار را نشان می‌دهد... حتی شاهان اروپایی كارشان بدانجا رسید كه یكدیگر را متهم می‌ساختند كه از «شیخ‌الجبل» (پیرمرد كوهستان، راشدالدین سنان)، فداییانی را استخدام می‌كنند تا رقیبانشان را به قتل برسانند. قتل‌های هیجان‌برانگیزتر ناچار با قتل‌عام‌هایی كه در پی می‌آمد، تلافی می‌شد. پس از كشته شدن یك شخصیت مهم، جمعیت سنی محل اغلب دیوانه‌وار به تلافی برمی‌خاست و به جان اسماعیلیان می‌افتاد. در این میان بسیاری از غیراسماعیلیان نیز كه به ناروا مظنون واقع می‌شدند یا بدون ارائه شاهد و مدرك غیراسماعیلی بودن، انكار اسماعیلی‌گری می‌كردند، صدمه می‌دیدند.»
ص 97 «شرح ما از برآمدن اسماعیلیان نزاری بیشتر محدود به توصیف امور سیاسی و نظامی آنها شد اما بایستی به یاد داشته باشیم اسماعیلیان همیشه، نخست و بیش از هرچیز، یك جامعه مذهبی بوده‌اند نه یك فرقه نظامی. اولین چیزی كه حسن صباح در الموت برقرار كرد مسجد و كتابخانه بود... جالب اینكه قلعه‌های اسماعیلی، پناهگاه عده‌ای از علمای اهل سنت و شیعه دوازده امامی بودند، علمایی كه از جلوی حمله مغول از آسیای میانه می‌گریختند.»
ص 99 «حسن صباح در 35 سالگی رهبر اسماعیلیان شد. در رمضان 559 هـ. دستور داد كه در پای قلعه الموت برای او منبری نهادند و چهار رأیت به رنگ‌های سبز و سفید و سرخ و زرد در كنار آن برافراشتند. سپس از منبر بالا رفت و با متانت فرا رسیدن قیامت را اعلام داشت. آنگاه بنا بر روایت مورخان اهل سنت، پیروانش را دعوت كرد كه با او بر سر خوان (سفره) بنشینند و روزه خود را بشكنند و عید قیامت را جشن بگیرند. حسن در مراسمی دیگر اعلام كرد كه وی به حقیقت، خود امام و نیز قائم قیامت است.
آنها بر این باورند كه قیامت را نباید به معنای لفظی آن روز واپسین یا پایان جهان تلقی كرد بلكه باید آن را به معنای تمثیلی و معنوی آن گرفت. در یك سطح، قیامت، آن لحظه اساسی در تاریخ آنهاست كه امام پس از غیبتی طولانی ظاهر می‌شود. برای آنان این سپیده‌دم یك دوران جدید تاریخی است و ظاهر شدن قوانین دینی روحانی‌تری را برای بشریت صلا می‌دهد.
در سطحی دیگر، قیامت اشاره است به رستاخیز روح و نفس انسانی از سفر طولانی‌اش از جهل و تاریكی به دانایی و معرفت و روشنایی. باز در سطحی بالاتر، قیامت تمثیل بازگشت روح به سوی خداوند و یكی شدن با نور اوست. هر انسانی بالقوه مستعد است كه به این تجربه عرفانی، همین‌جا و هم‌اكنون در این جهان نائل آید، اما فقط به میانجیگری امام...» آدم ناخودآگاه یاد سوشیانت (منجی در كیش زرتشت) می‌افتد، یا هوشیدر و هوشیدرماه كه با آنها دوران جدیدی آغاز می‌شود، نه پایان جهان! در فصل 5 كتاب به حمله مغولان، روش‌های جنگی مغول‌ها و مقابله آنان با اسماعیلیان الموت پرداخته می‌شود.
ص 119 «جوینی، لشكركشی مغول‌ها علیه اسماعیلیان را عقوبت الهی می‌دانست كه بر سر این «ملحدان» كه وی آنها را خوار می‌داشت فرود آمده است. وی الموت را «آشیانه شیطان» و «بدعت‌خانه طغیان» می‌نامد.» سپس به استحكام الموت اشاره شده و جزئیات بیشتری درباره آن گفته می‌شود.
در بخش دوم كتاب، قلعه‌های اسماعیلی و موقعیت سوق‌الجیشی آنها موضوعات اصلی‌اند. این قلعه‌ها با قلعه‌های اروپایی و صلیبی مقایسه شده و برتری قلعه‌های اسماعیلی به تفصیل شرح داده می‌شود.
فصل 8 كتاب، توصیف پلان، اجزا، كاربرد و روش ساخت قلعه‌های دره الموت است. قلعه‌های كوهستانی قومس نیز در فصل 9 به تفصیل مورد بررسی قرار می‌گیرند و پس از آنها این قلعه‌ها به ترتیب معرفی شده و بررسی می‌شوند: قلعه‌های قائنات، قهستان، اصفهان و ارجّان، ارگ‌های كوهستان‌های سوریه (شام)، بدخشان و هونزا (صص 356- 129) و سخن پایانی...
ص 358 «سخن جوینی كه گفته مغول‌ها نسل اسماعیلیان را برانداختند نادرست است... پس از 655 هـ.
شمس‌الدین (پسر ركن‌الدین اسماعیلی) فرار كرد و هرگز هم به دست مغولان نیفتاد و به آذربایجان برده شد و در تبریز اقامت گزید. در قرن 19 م./13هـ. امامان اسماعیلی در دربار قاجاریه اهمیت سیاسی به دست آوردند و لقب افتخاری «آقاخان» به آنها داده شد كه آن را امامان اسماعیلی تاكنون حفظ كرده‌اند.
امام فعلی اسماعیلیان نزاری، حضرت شاهزاده كریم آقاخان چهارم در 1936م./ 1314 هـ. در ژنو به دنیا آمد و در سوئیس و هاروارد تحصیل كرد. تخمینا حدود 20-15 میلیون اسماعیلی در دنیا وجود دارد كه در كشورهای مختلف آسیایی، آفریقایی و خاورمیانه‌ای استقرار یافته‌اند و بسیاری نیز در اروپا و آمریكای شمالی زندگی می‌كنند و به تاریخ خود افتخار می‌كنند. اسماعیلیان امروز برخلاف بیشتر جوامع دینی فارغ از هرگونه تعصب و جزمیتند و دیگر در پی دعوت دیگران به كیش خود نیستند. درس تاریخ این است كه آنچه را خوب است ارزش بگذاریم و آنچه را كه باطل و نادرست است رد كنیم و درست قضاوت كنیم.
خلاصه می‌كنم، من در جمله‌های پایانی كتاب «قلعه‌های حشاشین» نوشتم: «این قدرت نیست كه بر عالم خاكی حكومت می‌كند، زیرا قدرت نیز در نهایت كار نه قوی و نه مقدس است. قدرت واقعی، گرمی عواطف انسانی، دوستی و احترام به دیگران است كه سازنده و پاینده است.» من هنوز هم به این معتقدم.

آشیانه عقاب: قلعه‌های اسماعیلی در ایران و سوریه
نویسنده: پیتر ویلی
ترجمه: فریدون بدره‌ای فرزان روز


حسن صباح

نوشته شده در پنجشنبه 7 خرداد 1388 ساعت 10:24 ق.ظ توسط امیر حسین نظرات | |
خیلی وقت بود میخواستم یه چیزی در مورد نویسنده محبوبم بزارم ولی فرصت نمی شد.
با تشكر از سایت http://www.shafighi.com
یادنامه سیدنی شلدون

درگذشت نویسنده ای بی همتا

پنجشنبه اول فوریه


Click the image to open in full size.




سیدنی شلدون



دنیای معاصر با نیشخندی معنا دار و گاه بی معنا به همه چیز، می رود تا برخی از انگاره های پسامدرن را در جوامع مختلف به منصه ظهور برساند. در این خنده ی مشکوک است که مرزها فرو می ریزد و انسان در برزخی از "شک و یقین" ، "تخیل و واقعیت" ،"جنون و تعقل"،"عشق و نفرت" و "مرگ و زندگی" دست و پا می زند.... دنیای مجازی سایت ها و خبرگزاری ها که همواره به دنبال انتشار داغ ترین خبرهای درست یا نادرست روزند با تیتر به ظاهر جذابی خبر مرگ سیدنی شلدون را در کنار خبر سوراخ شدن جوراب های آقای پل ولفویتز (رئیس بانک جهانی) با عنوان "دو خبر در ده دقیقه" به هزاران ذهن جستجو گر مخابره کردند. جدای از این زد و بندهای مطبوعاتی و تبلیغاتی ، سیدنی شلدون همواره برای بسیاری از دوستداران ادبیات امروز، به عنوان نویسنده بزرگ با داستان ها و نمایشنامه های پرطرفدار مورد توجه بوده است. فروش میلیون ها نسخه از آثار شلدون در میان مخاطبان رنگارنگ چیزی نیست که بتوان به راحتی از کنار آن گذشت. جذابیت داستان های شلدون از زوایای مختلف قابل بحث و بررسی است. توجهات خاص این شاعر به بن مایه فمنیستی و تاکید بر بلندمرتبگی زن در جوامع بشری، او را به عنوان نویسنده ای پرمخاطب به دنیای امروز معرفی کرد. قدر مسلم غالب مخاطبان وی زنان کشورهای مختلف بودند که جذابیت های عنصر زن ، آنها را به سمت و سوی اینگونه مکتوبات عامه پسند هدایت کرده بود. خویشاوندی داستانهای شلدون با سینمای معاصر در معروفیت وی بی تاثیر نبود. نزدیک به نیمی از آثار وی به تصویر در آمده و حتی جوایز معتبر سینمای جهان را دریافت داشته است. در مطلب منتخب زیر با این داستان پرداز و فیلمنامه نویس معروف جهان بیش از پیش آشنا می شویم :



--------------------------------------------------------------------------------


Christopher Reed
پنجشنبه اول فوریه 2007
گاردین



بدست آوردن موفقیتی همچون نویسنده شدن در برادوی و هالیوود، تلویزیون یا نوشتن پر فروشترین داستان آرزوی نویسنده های بی شماریست؛ شاهکارهای فوق العاده ی سیدنی شلدان، کسی که در سن 89 سالگی مرد در هر چهار مورد موفق شد .او اولین کتاب موفقش"The Naked Face" (صورت برهنه) را تا 51سالگی یعنی 20 سال بعد از اینکه برنده ی اسکار بهترین نمایش نامه برای فیلم The Bachelor"" (مرد مجرد) و "Bobby-Soxer" (دختر نابالغ) شد، ننوشت. او شش نمایش را در برادوی با سه همزمانی پی در پی در یک هنگام تولید کرد ، و در سال 1970 وقتی که اولین کتابش بیرون آمد یکی از سه سریال تلویزیونی موفقش هر هفته در آمریکا به نمایش گذاشته می شد.
شلدان به خاطر اینکه رمانش به بیشترین زبان ترجمه شده بود، و بیش از300 متر کپی از آن چاپ گشته بود، در فهرست Guinnessرکوردهای جهانی قرار گرفت. همچنین او تنها نویسنده ای بود که تا به اکنون هر دو جایزه ی اسکار برای "The Bachelor" و"Bobby-Soxer " را در 1947 برجسته Cary Grant،Shirley Temple و Rudy Vallee، یکTony برای یکی از تولیدات برادوی، "The Redhead" (مو قرمز) در سال 1959 و جایزه ی Edgar Allan Poe را در نوشته های معمایی برای "The Naked Face" (صورت برهنه) را برد.
هفده رمان دیگر نیز به پیروی از آنها، همه در لیست پرفروشترین داستان های نیویورک تایمز شدند، خیلی هایشان در نقطه ی شماره ی یک قرار می گرفتند. اولین اثری که این چنین شد دومین کتاب شلدان، "The Other Side of Midnight " (آن سوی نیمه شب ((سال 1974) بود. عناوین دیگر شامل "Bloodline" (خط خون) (سال 1977)، "If Tomorrow Comes " (اگر فردا بیاید) )سال 1986)، "The Sands of Time" (شنهای زمان) (سال1988) و "Nothing Lasts Forever" (هیچ چیز برای همیشه باقی نمی ماند) (سال 1994)، "The Sky Is Falling" ( آسمان در حال سقوط است) (سال 2000) و "Are You Afraid of the Dark?, " ( آیا تو از تاریکی می ترسی؟) که در سال 2004 زمانیکه نویسنده اش به سن 88 سالگی نزدیک می شد بیرون آمد.

بسیاری از این داستانهای خشن و تند، معمولا زنان شجاع را در خطر یا عشق تصویر می کشد، که توسط منتقدان مورد سرزنش قرار می گیرند اما به وسیله ی خوانندگان ستایش می شوند. اسراف و ولخرجی شلدان در زندگی اش او را با احساساست بسیاری درگیر می کرد و برای خلق نوشته هایی که ثروتمند و فقیر را جذب می کرد آماده می ساخت "Fergie is a fan" او بعد از ملاقات زن روستایی و شاهزادهAndrew هنگام شام درPalm Springs کالیفرنیا، جایی که او مجتمعی شامل 5 خانه داشت منتشر شد.
موفقیتهای او ثروت کلان و بی کرانی برایش می آورد. اوهمراه با تشریفات به 90 کشور مسافرت کرد، خانه ی لندن Andrew Lloyd Webber را خرید و فروخت و یک عمارت مجلل بالای تپه در بلوارSunset میان 3 جریب زمین با 11 اتاق خواب، 22 حمام و یک سرآشپز فرانسوی را فروخت. او تنیس و گلف بازی نمی کرد اما نه ساعت در روز کتاب هایش را به یک تند نویس دیکته می کرد و سپس دستنوشته ها را بارها ویرایش می کرد.
باوجود سن زیادش، ناشران او گواه به نوگرایی و تازگی در نوشته هایش می دادند -اگرچه تنها در هجدهمین کارش، "Are You Afraid of the Dark" (آیا از تاریکی می ترسی؟( (سال 2004) او به مزایای استفاده از کامپیوتر پی برد. او می گفت: "من قبلا از آن برای تحقیق استفاده نکرده بودم. اما از دیدن نرم افزاری که استفاده از دایرة المعارف را تقریبا بی مورد می کرد متعجب شدم ."در آن رمان، او بعضی از یافته های فن آوری سطح بالایش را داخل کرد.
در آن زمان، او روی زندگی نامه ی خودش نیز کار می کرد که به طور غیر مشخص، او را چندین سال مشغول کرد. یک شرح حال، "The Other Side of Me" (آن سوی من) که در سال 2005 منتشر شد. در ضمن عمارت بزرگش را به خاطر همسر دومش الکساندرا که مه و دود لس آنجلس را دوست نداشت به کنار ساحل منتقل کرد. (اولین همسر او، بازیگری به نام Jorja Curtrigh بود که در سال 1985 مرد.)
همیشه معتاد به کارش بود، شلدان دوست داشت داستانی از زمانهای قبل بگوید، وقتی که خانه ی لس آنجلسش با آتش تهدید شد. پلیس از او و همسرش خواست تا فرار کنند. اما بعد از آنکه همسرش وسایل گرانبهایش را برداشت او فقط ابزار نوشتاری زرد رنگ و کاغذ و مدادهایش را همراه ش برداشت. وقتی بخاطر می آورد میگوید: "می دانستم که شاید برای چند روز در یک هتل گیر بیافتیم اما من می خواستم در این مدت هم بتوانم کار کنم.".
شلدان از خانواده ی متوسطی در شیکاگو متولد شد که در داروسازی خانوادگیشان کار می کردند، جاییکه او به عنوان یک پیک کار می کرد. یک پسر 17 ساله ی ناکام، او قصد خودکشی داشت و از افسردگی درد می کشید، و سالها شناخته نشد. تا اینکه بعد از یک شب شوم اسکار در سال 1947 سرانجام یک روانپزشک این حالت را در او تشخیص داد.
اولین اتفاقی که بعد از اقدام به خودکشی او در هفده سالگی افتاد. وقتی بود که به New York رسید و به عنوان یک مرد جوان، شعری به رهبر یک دسته ی موسیقی محلی فروخت، جایی که یک نویسنده ی مردمی مشهور از کار او خوشش آمد و به او پیشنهاد قرار ملاقات برای روز بعدش داد. اما شلدان ترسیده بود و می خواست با اتوبوس بعدی به شیکاگو برگردد. او سپس اوقاتش را در دانشگاه Northwestern سپری کرد اما فارغ التحصیل نشد.
در عوض، او به هالیوود رفت و یک دست نوشت خوان با 17دلار در هفته شد، اما طولی نکشید که کار خودش را عرضه کرد) او اولین فروشش را 10 دلار قرار داد و برای یک شعر10دلار درآمد داشت). اولین فروش هالیوودی او برای یک نمایشنامه به اسم "South of Panama" (جنوب پاناما) بود و از آن 250 دلار به دست آورد. در سال 1941، بعد از مختصر خدمت سربازی به عنوان خلبان درگروه هوایی ارتش آمریکا، او چهار فیلم نامه ی سینمایی-B نوشت که همان سال به نمایش درآمدند.25 نمایشنامه نیز تا سال 1965 نوشت. دو فیلمنامه ی معروف او فیلم موزیکالی "Easter Parade " (رژه ی عید پاک) (1948)، با Judy Garland و Fred Astaire و قرارداد او با "Annie Get Your Gun" فیلم موزیکالی سال1950 . قرارداد دیگرش از "Cole Porter's Anything Goes" در سال 1956بود.
موفقیت های تلویزیونی شلدان "Patty Duke Show" (سالهای1963 تا66)، "I Dream of Jeannie" (1965 تا (70، که یک فضانورد را توصیف می کرد، که توسط Larry Hagman بازی شد، کسی که در یک جزیره ی صحرایی به خشکی می اندازد و یک بطری شامل یک پری (Barbara Eden) کشف می کند و "Hart to Hart"1979) تا84 ) بودند. در همه شان پیش بینی کرده بود، او بیش از 250 نمایشنامه ی تلویزیونی نوشت.
نمایش های برادوی او اکثرا فراموش شده اند، اولین کارش، "The Merry Widow" در سال 1943 وقتی که او فقط 26 سال داشت تولید شد.Others were Jackpot" " (سال 1944)، "Dream With Music" (سال 1944)، "Redhead, Roman Candle" (سال 1960) و "Gomes" در لندن سال 1973 تولید شد. Alexandra و Mary، دختر اولین همسرش بازمانده های اویند.
سیدنی شلدان، رمان نویس، فیلمنامه نویس، نمایشنامه نویس و کارگردان، متولد 11فوریه 1917، در ژانویه ی 2007 درگذشت.




--------------------------------------------------------------------------------



لینک های مرتبط با موضوع :

دنیا برای "سیدنی شلدون" به آخر رسید

درگذشت سیدنی شلدون(جام جم)

خداحافظی سیدنی شلدون از دنیای پرفروش ها
هفت هنر و مرگ سیدنی شلدون
نوشته شده در یکشنبه 13 اردیبهشت 1388 ساعت 10:42 ب.ظ توسط امیر حسین نظرات | |


در مطب دكتر به شدت به صدا درآود
دكتر گفت كیه در را شكستی! بیا تو..
در باز شد و دختر كوچولوی نه ساله ای كه خیلی پریشان بود به طرف دكتر دوید: آقای دكتر! مادرم ! و در حالی كه نفس نفس می زد ادامه داد: التماس می كنم با من بیایید! مادرم خیلی مریض است!
دكتر گفت : باید مادرت را اینجا بیاوری ٬ من برای ویزیت به خانه كسی نمی روم.
دختر گفت : ولی دكتر من نمی توانم . اگر شما نیایید او می میرد.
و اشك از چشمانش سرازیر شد.
دل دكتر به رحم آمد و تصمیم گرفت همراه او برود. دختر دكتر را به طرف خانه راهنمایی كرد٬ جایی كه مادر بیمارش در رختخواب افتاده بود.
دكتر شروع كرد به معاینه و توانست با آمپول و قرص تب او را پایین بیاورد و نجاتش بدهد. او تمام طول شب را بر بالین زن ماند تا صبح كه علایم بهبود در او دیده شد.
زن به سختی چشمانش را باز كرد و از دكتر به خاطركاری كه كرده بود تشكر كرد.
دكتر به او گفت : باید از دخترت تشكر كنی. اگر او نبود حتما می مردی؟
مادر با تعجب گفت: ولی دكتر دختر من سه سال است كه از دنیا رفته و به عكس بالای تختش اشاره كرد.
پاهای دكتر از دیدن عكس روی دیوار سست شد.
این همان دختر بود!!!
فرشته ای كوچك و زیبا!!


نوشته شده در جمعه 4 اردیبهشت 1388 ساعت 09:38 ب.ظ توسط امیر حسین نظرات | |
عشق اقیانوس وسیعی است که دو ساحل رابه یکدیگر پیوند میدهد
  love is wide ocean that joins two shores

زندگی بدون عشق بی معنی است و خوبی بدون عشق غیر ممکن 

life whithout love is none sense and goodness without love is impossible 

عشق ساکت است اما اگر حرف بزند از هر صدایی بلند تر خواهد بود

love is something silent , but it can be louder than anything when it talks

عشق آن است که همه خواسته ها را برای او آرزو کنی

love is when you find yourself spending every wish on him

عشق گلی است که دو باغبان آن را می پرورانند

love is flower that is made to bloom by two gardeners

عشق گلی است که در زمین اعتماد می روید

love is like a flower which blossoms whit trust

عشق یعنی ترس از دست دادن تو

love is afraid of losing you

پاسخ عشق است سوال هر چه که باشد

no matter what the question is love is the answer

وقتی هیچ چیز جز عشق نداشته باشید آن وقت خواهید فهمید که عشق برای همه چیز کافیست

 when you have nothing left but love than for the first time you become aware that love is enough 
زمانی که همه چیز افتاده است عشق آن چیزی است که بر پا می ماند
love is the one thing that still stands when all else has fallen

عشق مثل هوایی است که استشمام می کنیم آن را نمی بینیم اما همیشه احساس و مصرفش می کنیم و بدون ان خواهیم مرد

love is like the air we breathe it may not always be seen, but it is always felt and used and we will die without it
نوشته شده در جمعه 4 اردیبهشت 1388 ساعت 09:29 ب.ظ توسط امیر حسین نظرات | |

یك تاجر آمریكایى نزدیك یك روستاى مكزیكى ایستاده بود كه یك قایق كوچك ماهیگیرى از بغلش رد شد كه توش چند تا ماهى بود!
از مكزیكى پرسید: چقدر طول كشید كه این چند تارو بگیرى؟
مكزیكى: مدت خیلى كمى!
آمریكایى: پس چرا بیشتر صبر نكردى تا بیشتر ماهى گیرت بیاد؟
مكزیكى: چون همین تعداد هم براى سیر كردن خانواده‌ام كافیه!
آمریكایى: اما بقیه وقتت رو چیكار میكنى؟
مكزیكى: تا دیروقت میخوابم! یك كم ماهیگیرى میكنم!با بچه‌هام بازى میكنم! با زنم خوش میگذرونم! بعد میرم تو دهكده مىچرخم! با دوستام شروع میكنیم به گیتار زدن و خوشگذرونى! خلاصه مشغولم با این نوع زندگى!
آمریكایى: من توی هاروارد درس خوندم و میتونم كمكت كنم! تو باید بیشتر ماهیگیرى بكنى! اونوقت میتونى با پولش یك قایق بزرگتر بخرى! و با درآمد اون چند تا قایق دیگه هم بعدا اضافه میكنى! اونوقت یك عالمه قایق براى ماهیگیرى دارى!
مكزیكى: خب! بعدش چى؟
آمریكایى: بجاى اینكه ماهى‌هارو به واسطه بفروشى اونارو مستقیما به مشترىها میدى و براى خودت كار و بار درست میكنى... بعدش كارخونه راه میندازى و به تولیداتش نظارت میكنى... این دهكده كوچیك رو هم ترك میكنى و میرى مكزیكو سیتى! بعدش لوس آنجلس! و از اونجا هم نیویورك... اونجاس كه دست به كارهاى مهمتر هم میزنى...
مكزیكى: اما آقا! اینكار چقدر طول میكشه؟
آمریكایى: پانزده تا بیست سال!
مکزیكى: اما بعدش چى آقا؟
 آمریكایى: بهترین قسمت همینه! موقع مناسب كه گیر اومد، میرى و سهام شركتت رو به قیمت خیلى بالا میفروشى !
مكزیكى : خب بعدش چى؟
اینكار میلیونها دلار برات عایدى داره!
میلیونها دلار؟؟؟
آمریكایى: اونوقت بازنشسته میشى! میرى به یك دهكده ساحلى كوچیك! جایى كه میتونى تا دیروقت بخوابى! یك كم ماهیگیرى كنى! با بچه هات
 بازى كنى با زنت خوش باشى  





نوشته شده در یکشنبه 13 بهمن 1387 ساعت 01:22 ق.ظ توسط امیر حسین نظرات | |