تبلیغات
با این قلم چه چیزا می توان نوشت
 

هدیه شوم فصل نهم (Ghastly Gift)

نوشته شده توسط :امیر
جمعه 27 دی 1392-13:18

هدیه شوم + لینك دانلود فصل 1 الی 8

نوشته شده توسط :امیر
پنجشنبه 26 دی 1392-21:27



در هزارتوی تاریخ ایران باستان، داستان پسری به نام پارسا است که در آتش انتقام از جنیان می سوزد. اجنه طی حادثه ای باعث فروپاشی خانواده پارسا شدند. و این بهانه ای برای نبرد میان جنیان و انسانها و موجودات دیگر شد. هرچند زمانی كه اسمان سخاوتمندانه هدیه ای به زمین تقدیم كرد، توازن قدرت را تا حدودی بر هم خورد..

لینك فصل های 1 الی 8
مقدمه
فصل یك
فصل دو
فصل سه
فصل چهار
فصل پنج
فصل شش
فصل هفت
فصل هشت




نظرات() 

هدیه شوم (Ghastly Gift)

نوشته شده توسط :امیر
سه شنبه 18 تیر 1392-21:01



این داستانو چندی پیش نوشتم و قصد چاپشو داشتم كه بنا به دلایلی نوشتنش متوقف شد ولی دیدم داستان طولانی هستش و بزارم دوستان بخوانند .
هفته ای یك فصل ارائه خواهد شد.

داستان در ژانر فانتزیه در مورد انسان،جن و یك نوع موجودات دیگه است ، زمانی كه سنگی آسمانی معادلات را عوض كرده و پرده ای كه بین انسان ها و دیگر مخلوقات وجود داره و باعث شده دنیاهایشان از هم جدا شده باشه كنار زده بشه!

لینك 1 : مقدمه
لینك 2 : مقدمه
ویرایشگر : سركار خانم سمیه

لینك 1 : فصل اول
لینك 2 : فصل اول
ویرایشگر : سركار خانم سمیه ، كاوه


لینك 1 : فصل دوم
ویرایشگران : سركار خانم سمیه ، آنا

تصویر : الدوز




نظرات() 

خیلی بده

نوشته شده توسط :رضا
سه شنبه 18 بهمن 1390-00:04

غربت حس خوبی نداره

خیلی بده چنین حسی داشته باشی
خیلی بده تنها باشی
خیلی بده احساس کنی وجودت بی فایدست
خیلی بده احساس ناامیدی بکنی
خیلی بده دور از همه باشی
خیلی بده وقتی نزدیک به همه هستی ولی در باطن از همه دوری
خیلی بده احساس کنی لیاقت این همه پولی که واست خرج کردن رو نداشته باشی
خیلی بده احساس کنی مادرت همیشه نگران و ناراحته
خیلی بده که احساس کنی از بقیه عقب ماندی
خیلی بده در ظاهر تظاهر به شاد بودن می کنی ولی نیستی
خیلی بده خودت ندونی از زندگی چی میخوای
خیلی بده که خودت رو نشناسی
خیلی بده که بعد از 25 سال هنوز یه فرد بالغ نیستی
خیلی بده .........
خیلی بده که واقعا نمیدونم چی درسته چی اشتباهه
خیلی بده که نتونی دروغ و راست رو تشخیص بدی
خیلی بده خیلی بده




نظرات() 

ولی برای عــده ای چه خــوب شد نیــــــامـدی

نوشته شده توسط :امیر
شنبه 18 تیر 1390-01:59


در اضطراب چه شب‌ها که صبح شان گم شد 
چـه روزهـا کــــه گـرفـتـــــار روز هـفــــتـم شد

چه قدر هفته پر از شنبه شد، به جمعه رسید 
و جـمـعــــه روز تـفــــرّج بـــــرای مـــــردم شـد!

چه قــدر شنبـه و یـک شنبـه و دوشنـبه رسید 
ولی همـیشه و هـر هـفـتـه جـمـعـه ‌هـا گم شد

چه هفته‌ها که رسید و چه هفته‌ها که گذشت 
شمـارشی کــه خلاصـه بـه چـنـد و چـنـدم شد

و هـفـتـه‌ای که فـقـط ریـشه در گذشتن داشت 
بـرای شعـله کـشیـدن بـه خـویـش هـیـزم شد

نـه شنـبـه و نـه بـه جـمـعـه، نـه هیـچ روز دگر 
در انتــظار تـو قـلـبـی پـــر از تـلاطـــــم شد !؟

کـــدام جــمـعـه‌ مـــوعـــود می‌زنـی لـبـخـنـد 
بـه این جـهـان کـه پـر از قـحطی تبسم شد؟

بــرای آمــدنـت جـــمــعــه‌ای مـعـــیــن کـــن 
کـه هـفتـه‌ها همـه‌شـان خـالی از تـرنـم شد


چه جمعه ها که یک به یک غروب شــد نیامدی

چه بغــضها که در گلــــو رسوب شد نیامــــــدی

خـلـیـل آتـشـین سخن تبــر به دوش بت شـکن

خدای ما دوبــــاره ســــنگ و چوب شد نیامــدی

برای مـا که خسـته ایــم و دل شکســته ایم نه

ولی برای عــده ای چه خــوب شد نیــــــامـدی

تمـام طـول هـفـته را در انتـــــظار جمــــــــعه ام

دوباره صبح ظــهر نه غـــروب شـــــد نیامــــــدی




نظرات() 

خطر یک کنجکاوی

نوشته شده توسط :آذرخش
دوشنبه 13 تیر 1390-22:17

این داستان از یک از دوستانم هست که تازه شروع کرده واسه همین میزارمش اینجا

امروز باید بلاخره میفهمید پسرک کجا میره ! هر شب ساعت 12 از پنجره اتاقش میدید که پسرک لاغر و رنگ پریده همسایه از پنجره اتاقش روی شاخه درخت کنار پنجره میپرید و با سرعت از درخت پایین میپرید و میرفت. دیگه کنجکاوی داشت بهش فشار میاورد باید میفهمید!

لباس پوشیده ، منتظر بود . پسرک 13 ساله همسایه مثل هر شب از درخت پایین پرید و دوید یعنی این همه عجله برای چی بود؟

سریع خودش رو به در رسوند و پرید بیرون و به دنبال پسرک رفت. پسرک به سمت پارک دوید ولی بعد پارک و پشت سر گذاشت و از فضای شهری دور شد کم کم نور شهر ناپدید شد 1 ساعتی بود میدوید خسته شده بود اینهمه سختی برای یه کنجکاوی بچه گانه! الان باید تو تخت گرمش خوابیده بود و به رادیو گوش میداد.

هوا خیلی تاریک شده بود. ناگهان سرعت پسرک کم شد. یه خونه مخروبه بود. کمکم داشت میترسید این موقع شب تو این بیابان و این خونه مخروبه ! پسرک اینجا چکار داشت!

کمی منتظر موند. تردید داشت با کنجکاوی میجنگید اما کنجکاوی قویتر بود. جلوتر رفت و از جایی که زمانی پنجره بود به داخل نگاه کرد دو چشم براق در کنار پسر بود. پسر شمعی روشن کرد آستینش را بالا زد و به جایی که بارها بریده شده بود تیغی کشید، خون روان شد جونور عجیبی جلو آمد و خون پسرک رو با ولع نوشید آرش با وحشت به این صحنه نگاه میکرد باور کردنی نبود. جونور چشمهایی درشت و مشکی براقی داشت بدون سفیده چشم و بدنی سفید و بی روح با گوشهایی بلند که به نظر بزرگتر از کله اش میامد، حتما جونور شنوایی قوی داره!

صدای خش خشی شنید. متوجه شد پسرک و جانور در جایی که چند لحظه پیش بودند، نیستن. آدرنالین تمام مغزش رو تسخیر کرد به سمت صدا برگشت پسرک روبرویش ایستاده بود و نگاه بیروحش را به او دوخته بود ولی انگار آنجا نبود. جانور از تاریکی بیرون آمد. قدش 50 سانت نمیشد و دندانهای نیش بلندش چون چشمان سیاهش برق میزد. خرخری کرد. پسرک انگار زبانش را فهمیده باشد به سمتش خیز برداشت. سوزشی در کتفش حس کرد. از ترس تمام وجودش فلج شده بود. بوی خون در مغزش پیچید. نباید تسلیم میشد با دست محکم بر گلوی پسر کوبید و پسر به خرخر افتاد و به گوشه ای پرت شد. جانور که بوی خون مستش کرده بود به سمتش پرید و دندانهای نیشش را در زخم کتفش فرو کرد. جریان خون شدیدتر شد. با سوزشی جانکاه به خود پیچید. احساس کرد بدنش بیحس میشود. حتما زهر وارد بدنش شده. باید قبل از فلج شدن از شر این جانور خلاص میشد. با خیزی خود را به پسر رساند و چاقو را از دستش درآورد و با تمام قدرت به سمت جانور حمله کرد. اما جانور خیلی سریعتر از او بود. جایی در تاریکی مخفی شد. انگار منتظر بود زهر اثر کند. سرش گیج میرفت و پاهایش سست بود. یعنی چقدر دیگه میتوانست تحمل کند. مغزش درخشید خود را برروی زمین انداخت و کاملا بیحرکت ماند. حتی پلک نمیزد. احساس کرد جانور آرام به او نزدیک میشود. بوی نفس گندیده جانور را حس کرد. دیگر طاقت نداشت، اما هنوز زود بود.

جانور با احتیاط نزدیک شد. وقتی از فلج شدن قربانیش مطمئن شد، برروی سینه قربانی نشست. از گوشه چشم جانور را میپایید. چشمان جانور از رنگ سیاه به قرمز برگشت. احساس کرد نوری در اطراف جانور میدرخشد. جانور دستانش را بالا برد و خرخری کر کننده سکوت شب را شکافت. بنظرش جانور سنگینتر شد. حالا وقتش بود، قبل از اینکه اتفاقی غیر قابل پیشبینی بیافتد باید دست بکار میشد. با شدت خنجر را به سمت جایی از جانور که معمولا باید قلب باشد فرو کرد. اما هیچ اتفاقی نیافتاد. انگار واقعا بیحس شده بود. دستش تکان نمیخورد.

نور درخشانتر شده بود. پسرک را دید که با چشمان اشکبار و غمگین به او خیره شده بود. به سمتش رفت روبرویش ایستاد. پسرک نگاهی به او کرد و بعد با دست به سمتی که آمده بود اشاره کرد. پیکر آرش بر روی زمین افتاده بود. جانور هنوز برروی سینه اش نشسته بود. چه اتفاقی افتاده! باورش نمیشد. یعنی او مرده بود. پسرک با صدای محزونی نجوا کرد. هنوز نمردی! اون تا بدنیا اومدن فرزندش احتیاج به خون و روح تازه داره! اون از هر دوشون تغذیه میکنه. منم تو دامش افتادم و روحم رو تسخیر کرد. دیگه چیزی ازم نمونده! اون به قربانی جدید نیاز داره! ذهنش کار نمیکرد. اینقدر سریع اتفاق افتاده بود که یادش رفت مغزش را با خود بیاورد! با این تصور کمی لبخند در روحش جریان پیدا کرد. ناگهان احساس کرد قدرت عجیبی در روحش دمیده شد. به چهره محزون روح پسرک نگاه کرد. فکرش دوباره روشن شد. درسه این شادی بود که این انرژی رو در او پدید آورده بود. راهش همینه! باید روحش را قوی میکرد تا شاید بتواند با قدرت اراده روح جسم اسیرش را آزاد کند. با تمام وجود امیدوار شد که میتواند!

با سرعت به سمت موجود حرکت کرد و ضربه ای به او زد. موجود خرخری کرد و نورهای اطرافش محو شد با تمام وجود بر دست جسمش ضربه زد و دست حرکت کرد. درسته فرضیه جواب داد! بار دیگر با تمام قدرت اراده روحش از اعماق وجود، دست خنجردار را گرفت و بر پیکر موجود که هنوز گیج بود زد. ضربه خنجر درست در جایی که باید قلب باشد نشست! جانور خرخری جیغ مانند کشید و از روی جسم آرش بلند شد. چند قدم رفت و برزمین افتاد. روح آرش نیرویی کشنده را از سوی جسمش حس کرد. خود را رها کرد و چشمانش را بست. همه جا سفید و نورانی بود. ناگهان همه جا سیاه شد. ستاره ها بالای سرش سوسو میزدندو صدای جیرجیرکی بهمراه جغدی محزون سمفونی شب را مینواخت.

باورش نمیشد زنده است. نوازش نسیم شبانگاهی را روی پوستش احساس کرد. آرام بلند شد. شانه اش تیری کشید و سرش گیج رفت. دست کم زنده بود. به جسم بیجان پسرک نگاه کرد. میدانست جایی همین اطراف دارد او را نگاه میکند. کاری از دستش بر نمی آمد جز اینکه جسمش را به خانواده اش بسپارد تا بخاک تقدیمش کنند. عذابی در جانش نفوذ کرده بود. آیا در مرگ پسر مقصر بود ؟ روح ملتهبش میجنگید و توجیه میکرد و هر بار میگفت تو مقصری! برای یک کنجکاوی احمقانه پسرک و شاید خودت را قربانی کردی! اما منطق گوشه ای آرام دلداریش میداد که پسرک انتخابش را کرده بود. تسلیم شدن در برابر مرگ چه او بود یا نبود!

پیکر پسرک را برداشت و برای آخرین بار به موجود نگاه کرد او چه بود؟ هر چه بود حالا آرام و حقیر مینمود! مرگ شیاطین را هم تحقیر میکند! براه خانه افتاد و در تاریکی شب ناپدید شد.




نظرات() 

چند اشتباه شیرین!

نوشته شده توسط :رضا
پنجشنبه 9 تیر 1390-11:49

دوباره سلام
 با یه داستان کوتاه در خدمت شما هستم


داستان با یه اشتباه شیرین شروع میشه.
وقتی که نامه دخترک اشتباها به دست پسرک می رسد و او با شماره داخل نامه تماس میگیره و آشنایی شان شروع میشه.
در تماس ها و صحبت هایی که با هم داشتند از علاقه ها و آرزوهایشان برای هم گفتند.
دخترک می گفت آرزوش اینه که یه روزی نقاشی کنه.
اما پسرک آرزو داشت ان قدر بدود و بدود تا از خستگی غش کند!
شاید آرزوی عجیبی بود اما هر دو برای رسیدن آرزوهایشان مشکلی داشتند.
بعد از چند روز آشنایی، قرار گذاشتن همدیگر را ببینند.
در آن روز پسرک به یک بوم و چند قلم و رنگ در محل قرار حاضر شد تا یک جورایی دخترک را به آرزوش برسونه و خوشحالش کنه.
وقتی دخترک را دید متوجه شد که او نابیناست. دنیت روی سرش خراب شد. اشک در چشمانش جمع شد اما با خنده دخترک او هم زیر خنده زد. اما حالا نوبت دخترک بود تا هدیه ای را که اماده کرده بودنشاه بده.
وای! یک جفت کتانی. پسرک کلی خندید و دخترک خیلی خوشحال شد که توانسته بود دوستش را خوشحال و به ارزویش برسونه.
بعد از جدایی شان موج خوشحالی در چهره پسرک بیشتر نمایان بود؛ چرا که اجازه نداد دخترک بفهمد که او از هر دو پا فلج است!

نویسنده این متن دوست خوبمان "سید مهیار یگانه پرست"




نظرات() 

تاریكی ... تاریكی

نوشته شده توسط :رضا
چهارشنبه 1 تیر 1390-12:21

خب اولین پستم را در این وبلاگ با یه شعر شروع میكنم

شعری كه نمیدونم مال كیه!
حتی نمیدونم از سایت این شعر رو پیدا كردم یا كتاب ها!
اما مهم هم نیست

در این شب است که فریاد می زنم

خداوندا، خدای نجات من،

شبانگاه که نزد تو فریاد می زنم،

دعای من به ذرگاه تو برسد،

به ناله من گوش فرا ده

 

زیرا جانم پر از یاس شده است.

اینک پایی بر لب گور دارم،

به پایان راه رسیده ام.

 

جایم در میان مردگان است،

مثل کشته ای در گور خوابیده؛

آنانی که تو دیگر به یاد نمی اوری

آنانی که مطرود و از تو دورند.

 

مرا در عمق قبر گذارده ای،

در تاریکی ها، در اعماق نیستی و نابودی

 

خشم تو، مرا می فشرد،

امواج خود را بر من فرو ریخته ای؛

دوستان را از من دور می کنی، مرا در نظرشان منفور کرده ای

 

زندانی شده، خلاصی ندارم؛

چشمانم از رنج بسیار، تار شده است.

خداوندا پیوسته تو را می خوانم، دستهایم به سوی توست.

 

آیا برای مردگان اعجاز می کنی؟

چه کسی در گور، سخن از محبت تو می گوید

و در نیستی، از وفاداری تو؟

آیا معجزه های تو را در ظلمت می شناسند

و عدالت تو را در زمین فراموشی؟

 

اما من به سوی تو فریاد فریاد بر می اورم،

سحرگاهان، دعایم پیش روی تو می آید.

 

خداوندا، چرا مرا از خود می رانی؟

چرا روی خوذ را می پوشانی؟

بیچاره و از پا در آمده ام.

به مصیبت هایت تن در داده ام

و دیگر توانم نیست.

 

خشم تو بر من گذشته است

 خوف تو نابودم ساخته است

 

تمامی روز مثل اب مرا در بر می گیرد،

به سان گرداب مرا در خود فرو می کشد.

دوستانم و نزدیکانم را از من دور می کنی

و تنها همراه من، تاریکی است

تنها همراه من تاریکی، نا امیدی و یاس است،

تاریکی .... تاریکی





نظرات() 




درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


نویسندگان:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox